۱۳۹۱ فروردین ۱۴, دوشنبه

دیگری

دیگری ،
فرصت دوباره زیستن است .
و تنهائی ،
التهاب دوباره پیدا شدن .
فهمیدن ، امکان فرصت است ،
و فرصت ، جائی که تو فراموش می شوی !
زندگی ، تکرار جستجوست ،
و رابطه ، تصوری در فاصله کوتاه دو بیداری !
آغوش ، تنها باوری است ،
که در ازدحام بلوغ خواهش
ناباورانه تأویل می شود .
و من !
تعریفی که هرگز تعبیر نخواهد شد ...

۱۳۹۰ اردیبهشت ۴, یکشنبه

سیال ذهن

حدود اندامت در چشمانم شکل می بندد
اتفاق بودنت
در التهاب سیال ذهن ،
تصویر همیشه می شود .
از پنجره نگاه من ،
بر گستره تاویل هستی نقش می تنی .
اشتیاق دویدن در وریدهای تنت ،
در حرارت هراس نقشت ، گم می شود
و من
لرزه های کوتاه تنت را
در لابلای انگشتانم
دود می کنم


شنبه 3 اردیبهشت 90

۱۳۸۹ دی ۱۵, چهارشنبه

خوب زیستن

خیلی از مسئله های زندگی نه چنان که ما می پنداریم سخت و مشکلند
گاهی ساده نگریستن به پیرامون بسیاری از پیچیدگی ها را در خود فرو می برد
خوب زیستن انگاره ای است که شاید بسیار بدان می اندیشیدم
روزگاری نه چندان دور به دنبال پاسخ های بلندی بودم که شنیدنش لرزه بر اندام اندازد و جنجالی در زیر پوستم به پا دارد
این روزها ولی دیگرگونه به موازنه این معادله می نگرم
عظمت در سادگی است
ژرف ترین آدمهائی که به واسطه بیش از سه دهه زندگی یافته ام ، افتاده ترین آنانند بی مدعا با کلامی که سرشار از سادگی است و نگاه هائی که امتداد افق های دوردست را می شکافد اما در تو که می نگرد معنای فروتنی نه در نقش که در شخص را تعبیر می کند .
دریافته ام که همانا بالاترین هنر هر انسانی شیوه زیستن اوست
در خلال جاه طلبی های خود آموختم که همه انسان هائی که به قدرت انتزاع در نگاه دست یافته اند راه را می بینند اما اگر در آن گام بر نمی دارند یا در توجیه امکان یافتن راه های ساده تری هستند از ندانستن آنچه باید پیمود نیست ، از نخواستن در پیمودن راهی است که تردیدی در درستی آن ندارند .
فهمیدم که دستگاه عظیم فکر و فلسفه بشری بیشتر در کار توجیه سستی اوست تا یافتن راه هایئ برای بهتر زیستن و اعتراف به نادرستی های پس پشت جائی که در آن ایستاده است .
خو زیستن و انسانی نگریستن بسیار سهل تر از آنی است که نیازی به بحث های بی پایان داشته باشیم :
ساده سخن گفتن
عشق ورزیدن بی انتظار تملیک تن و جان دیگرتران و بی سودای اسارت آنان که می خواهیم در عشق به ایشان خود را بیابیم
لبخند زدن به جهان بی آنکه خواهش های سوزانمان را پس آن پنهان کنیم
دیگران را به مهر خواندن بی آنکه نیرنگی در ورای مهرمان غنوده باشد
پراکنش آرزوها بدان جائی که سعادت دیگران در آن جای گیرد
دیدار با دوستان در پشت نیمکت کافه هائی که در ان رسالت اندام ها به پایان می رسد
آسوده سخن گفتن
ساده گوئی چونان که کلام به زلالی جویباری جاری در رگ های مخاطب جاری گردد
و کارهایئ از این دست سهل و ساده ....
گام برداشتن بر روی گونه های زمین چنان که خود را وارث تمام رنج های زمین تنها مانده با خویش بپنداریم

یکشنبه 11دی 89 ، میلاد دوباره من در نگاهی امین

۱۳۸۹ آذر ۲۱, یکشنبه

چه باید کرد ؟

زندگی برای هر انسانی مفهومی دارد و داوری در این که او در مسیر بودشش گام بر می دارد یا نه به درجه رضایت او از شیوه زیستنش بازمی گردد .
فکر می کنم بیش از اندازه سرم شلوغه ، این دغدغه های همیشگی اطرافیان مجالی برای گوشه نشستن با خود باقی نمی ذراه ، و ابعاد ناموزون تکنولوژی که هیچ حریم خلوتی برام باقی نمی گذارد .
می خواهم سکوت کنم بسیار بیش از این که هست
آرام باشم فراتر از آنچه از خود سلب کرده ام
بی تفاوت به دنیا و شر و شورش
خاموش و دور از گرانان
به یک خودشکنی نیاز دارم
هاله های خودستائی داره دیوونم می کنه
این همه ارتباط با دیگران برای چیست ؟
شنیدن و نگفتن های همیشه باید یه جائی تموم بشه
من مسئول شخم زدن مزرعه ی نگاهم تا افق های سرخ فام هستم نه چیز دیگری
محکومیت هم حدی داره اصلا کی این محکومیت رو واسه آدم ها تعیین می کنه جز درجه حساسیت خودش به اطراف
بودن در کنار و زیستن در درون دیگران خوبه ولی وقتی که خودت به درجه ای از خود بسندگی رسیده باشی که بی قرار و کاسه چه کنم به دست نباشی
تنهائی ، تنهائی ، تنهائی عریان
هستیم و انکارش می کنیم
بهش محتاجیم و سعی داریم ازش فرار کنیم
همیشه فکر می کنم شاید نزدیک ترین حادثه نزدیکی با دیگری در آغوش کشیدن پیکر او به تمامی باشد اما باز هم در آن خلسه تو ، توئی و او ، اوست ...
بی خیال موبایل ، بی خیال دوستان و احوال پرسی ها و همه کارهای مسخره دیگه ای که بخشی از روزمرگی های همیشه شده
باید گوشه عزلت جست و تکلیف کار با اهریمن درون یکسره کرد
این جور به اطرافیان و دوستان هم خیانت نمی شه
چون خیلی وقت ها از چیزی که هستیم صحبت نمی کنیم بلکه از شخصیتی سخن می گوئیم که دوست داریم باشیم .
به قول منوچهر آتشی :

همیشه از آنچه نیست سخن می گوئیم
از آب در بیابان
و
در خانه
عشق و نان
( این گونه انگار زندگانی را زیباتر می یابیم )
همیشه
از آنچه نیست بلندتر سخن می گوئیم
از مهربانی در مهمانی ، از شرف در سودا
از داد در بیداد
تا بوده
این گونه بوده قصه ی ما
( دنیای یاوه را انگار این گونه گواراتر توانیم داشت )
اکنون بنشین
تا ، باری ، از آن چه هست سخن بگوئیم
از دروغ بگوئیم که حرام است اما
مانند قارچ از فراز دیوارهامان بر می خیزد
آن گونه
که جای گندم و گل سرخ را تنگ کرده است
همین ...

بدرود آی تمام شهرهای رفته بر باد ....

یکشنبه 21 آذر 89

۱۳۸۹ آبان ۲۳, یکشنبه

حقیقت

کدام حقیقت ، مجال مجادله موجب می شود مرا ،
در خلسه ای که عمر حقایقم ،
بر لحظه ها چنگ می زنند ...

پائیز 87

کیفر خویش

سزای ناراستی درون ، دوری گزیدن از آنانی است که نه به خاطر نفس بودنشان ، بل به خاطر غریزه دوستشان داریم .
کیفر خویش پیش از حکم دیگری .

ارزش

وقتی منصفانه در خود عمیق می شوم ، می لرزم از ناتوانی خویش در خوب بودن و تظاهر به خوبی نکردن ...

یکشنبه 23 آبان 89