۱۳۸۶ اسفند ۸, چهارشنبه

یادآوری یک شعر کهنه

چشمانت را بر انحناي حقيقت مماس كن
در من اقيانوسي است
كه تلالوات را چونان ستبر موج پژواك مي كند

گام هايت را ديگرگونه آغاز كن
در من خورشيدي است
كه بر كوچه هاي بي خويشيت مي تابد

دستانت را از آستين به در كن
در من آتشي است
كه بر سرماي بودنت تازيانه مي زند

آوازت را فاتحانه ساز كن
در من بغضي است
كه نجوايت را به وسعت اندوه اشتياق
بر خوابهاي سترون فرياد مي كشد

واژه هايت را چاه نيمه كن
در من واحه اي است
كه تا دستهاي لوت تشنه است

در من بيدار شو روياي نيمه شب
با من سكوت كهنه اي است
با من شكوه خفته اي است

یک نوشته کهنه ...




عشق دهنده و بزرگي آفرين است
چگونه است كه آدمي به اسرار خوف ناك دورن خود پي مي برد ؟
عشق ويران گر است
عشق حجاب بين پندارهاي ساده آدمي را ويران مي سازد و پهنه بي انتهاي بودن را به روي او مي گشايد
هميشه با اين باور زيسته ام كه تا هنگامي كه عشق به وجودي را در درونت تجربه نكرده باشي تنها تصويري ساده از تنهائي خواهي داشت اما پس از آن به ماهيت واقعي تنهائي خود و مرزهاي بي انتهاي بي خويشي پي مي بري
كسي كه عشقش به درونت راه مي برد به تو مي آموزد كه تحمل عظيم تنهائي چقدر با ورود او دشوار مي گردد
زندگي آميزه اي است از مفاهيم متناقض و عشق اوج نمايش واقيتهاي غير قابل تصور است
تحمل كن
همين
ضمنا جايي فهميدم كه هر انساني مي بايد بار تنهائي اش را خود به دوش كشد
مفهوم تكان دهنده اي است
اما من باورش كردم و در خلال اين باور رنج عظيم زايمان شخصيت جديد خودم را درد كشيدم

سایه های تردید لابلای خطوط نانوشته زندگی من ...

در نوشتن وسوسه ای است که مرزهای تشنگی را سیراب می کند آنگاه که یقین می داری که رنجهای بودن را به کتیبه های جاودانگی می سائی . جان کلام ؛ همیشه در سر داشتم که محفلی شیشه ای برای گفت و شنودهای بی انتهای خود با دوستان اندکم داشته باشم و این شاید آغازی باشد برای ثبت دلتگی های بی شمار زندگی من و شما که تنها یک بار در بازه بی انتهای زمان با هم خواهیم آزمود ... ریشه های تنهائی و اندوه بودن اندازه های حضورم را همچون خوره می جوند و این نه سیاه بینی که روشنی دردناک واقع بینی است . سپاس که مرا خواهید خواند و سپاس که دفتر مشترک مان را خواهید سرود . بی تو این دفتر خالی ، تا چند ، تا چند ورق خواهد خورد ...