بوی نای تاریخ از لابلای دره ها و اون همه گوشه های تو به تو ، تو دماغم می زد .
جاده وحشی الموت ، ذهن مبهوت آدمو می بره تو سـرّ تاریخ بی رحم این سرزمین و سرخی خون های بی دلیل .
نزدیک صبح تو سرمای طاقت فرسای کوهساران رسیدیم به یه خونه دوست داشتنی و گرم . یه چراغ گرد سوز تو آشپزخونه بود که روشنش کردیم بجای تمام لوسترها و دیواری ها و ...
چقدر نورش گرم بود گلی . دورش نشسته بودیم و من تو همون حس ماورائی که تو سفر گریبان گیرش می شم فکر می کردم چرا مدرنیته تو سرزمین ما اندک آغوش ها و کنج های گرم شبستان ها را از ساکنانش ربود و تنها حسرتی و دردی به جای گذاشت که نه آنمان ماند و نه اینمان شد . نه کوچه های بی خویشی ماند و نه کافه های نادری پابرجا !
درگاهت چونان آغوش گرمی است برای فرار از بلاتکلیفی
شهرزاد: بلاتکلیف عزیز ؟ شما زیادی مبتلای اندیشه شدی ، بهتر نیست لحظات را در اکنون سپری کنی که نه پشت سر را میتوان تغییر داد و نه میشود برای لالههای پر پر با سردادن مویه، بهشتی مهیا نمود
پشت سر هر چه بود ، اینک تنها در اندیشه و ذهنت حضوری دمادم داره ، کافیست ذهنت را کمی بخوابانی تا بتونی قدر لحظات اکنون را بدانی
اما دلم رفت برای این سفر بی ریا به الموت خوشبحالت ، اجاقی گرم و کور سو نوری که تو را با خود میبرد تا فقط اینک
تردید : نمی دونم چرا همش بهم گیر می دی که غرق اندیشه ام !
کاش مقامی برای اینگونه غرق شدن در کوچه های بی خویشی وضع می شد تا بتونم خودمو با چوب الفش اندازه بگیرم ببینم چقدر به زندگی بدهکارم ، چقدر به خودم ، چقدر به دلتنگی هام ، به اون هائی که دوستم داشتند و نفهمیدم ، به اون هائی که دوستشون داشتم و رنجم دادند و در حسرت نگاهی توام با فهمیده شدن باقی گذاشتنم ولی همه عمر ممنونشونم که بهم لذت درد کشیدن و بزرگ شدنو ارزانی داشتند ، چقدر به پدر و مادر پیرم بدهکارم که هر روز صبح هر چه تلاش می کنم بدون اینکه بیدار بشند از خونه بزنم بیرون ، ولی همینکه از پاگرد اول می رم پائین صدای آب پشت سرمو می شنومو و اشک مشک چشام جاری می شه ، تا بفهمم چقدر به زمین تنها مانده با خویش بدهکارم ، چقدر به خدائی که می خواستم در ذهنم بسازم ولی همیشه از چنبره خیال من گریخت و نگذاشت خدای ذهن من در اندازه ها و ابعاد مشخصی شکل بگیره و ....
گلی خانم من بدهکارم به اندک مجال زیستنم . هیچ وقت از خودم راضی نبودم و هیچ وقت نتونستم پشت میزهای مدرسه و دانشگاه مثل بچه آدم بشینم و خودمو اندازه کنم . آخرش من فقط حرف هایی برای گفتن دارم که مخاطب نداره ، نگاهی که سوژه نداره ، رویایی که بعد نداره ، دوستانی که کالبد ندارند و نهایت آغوشی که همیشه خالی است و دستانی که همیشه فاصله بینشون تهی است ...
شهرزاد: اینهمه داشته هایی داری که خیلیها ندارن از جمله اون کاسهی آبی که تو میفهمی و بابتش تو دلت قند آب میشه ، اونها را به دیدی امتیاز نگاه نکردی ؟ همهاش طلبکاری بود از دنیا ، اونوقت میشه بفرمایید شما چه تاجی به سر زندگیت؟ دنیا؟ حامل کاسهی آب زدی که الان به نداشته هات گیر دادی؟ تو و من و همه به داشتهها فکر نمیکنیم چون داریم ، عادت کردیم دنبال سینه کوبی و دلسوزی برای منه بیچارهای بریم که همیشه درش بیتقصیریم؟
همیشه یکی بیرون از ما مقصر، ماجراست یکی هم بیرونتر مراقب زندگیمون به اسم خدا و یک ابلیس نامرد مادر مردهای که مسبب همهی خطاهاست و وسوسهگر به سمت نابودی ، پس اگر قراره هیچ کجای زندگی نباشیم میشه بگی برای چی اومدی؟
تردید : مرسی که این همه منو فهمیدی ، مهم نیست که تائیدم نکردی !!!
اگه اصالتت فقط مخاطب داشتن بود حتمی کلی واسم آسمون ریسمون می بافتی که نکنه دیگه تو دفتر مشقت سیاهه ننویسم ! راست می گفت اون که گفت ستایش از نکوهش تنفر برانگیزتر است .
برونشیت دارم ولی نتونستم سیگاری دود نکنم وقت خوندنت . گلی دنیای قریبی است . هم تو راست می گی و هم جسارتا من درست می گم ! نه اینکه حقیقت شقه شقه باشه ، ولی بنیان نگاه و شالوده کلام آدمها بسته به فاصلشون از حقیقت واقع داره . همون فاصله ای که بین حقیقت و واقعیت هر کسی وجود داره .
منم هر چند خرم ولی نه اون قدر که ندونم تجربه که زائیده رنج گران زندگی است چه سان نگاه مشتاق عاشق جماعت رو صیقل می ده و الماس وجودشون رو گران مایه می کنه . فرق من با شما همون امتداد نامتناهی فهم جان کلام و امر واقعه .
درست می گی هیچ عذری برای تاراج شادی پذیرفته نیست که فهوای زندگی نشاطه و دستانی که روی زانوهای خودت می زاری تا بلند شی و دمیدن دوباره آفتاب زندگی رو جشن بگیری . ممنونم گلی
شهرزاد : فقط سخت نگیر ، همیشه یادت باشه این نیز میگذرد ، زندگی ما هم در گذر است ، همین و بس
اگه هر روز یکی از حسابت کم کنی وسواسی میشی که درست خرجش کنی
آسمان دلت نور افشان
تردید: همه حرف هات درست گلی خانم ، همه دردات رو تخم چشام ، راست گفتی ، ناز آوازت ...
فقط به شادی باید اندیشید و فقط شادی خلق و هدیه کرد . جاوادنگی از آن خالقان نشاط است و معجزه کلام از آن حاملان کلام رهائی ذهن از اسارت چه بود و خواهد بود ها . بودن در لحظه جاری است و زندگی در اکنون شکل می گیرد .
ولی گلی جون پریا بذار بعضی وقتها گریه کنم . نه برای عقده های ناگشوده و حسرت های ناسروده . بیا و رخصت بده بعضی وقتها ، فقط بعضی وقتها که دلم برای خودم تنگ می شه و هوای گریه ساز می کنم یه گوشه تکیه به دیوار اتاقم بدم ، درو ببندم که مادرم یهو تو نیاد و دلش هری بریزه که دردونش غمگینه ، بشینم و با لبخند اشک بریزم ...