۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۳, یکشنبه

موضوع

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وین حل معما نه تو خوانی و نه من
هست از پس پرده گفتگوی من و تو
چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من

چقدر پرم از حس نوشتن . و چه زود معماهای بسیار دورن و ناگفته های ناگفتنی بی شمار چون بغضی ، راه بر روزنه های برون می بندند و دوباره در لاک خود فر می شوم و اندیشه و اندیشه و اندیشه ... که چه باید کرد و چگونه اینگونه شد !
منی که می خواست جهانی را دگرگون کند ، قرن هاست که از حدیث های مکرر ناتوانی خویشتن خویش به ستوه آمده است .
شب و روزم غرق در این فکر شده که آیا پایان من این خواهد بود ؟
چه شد که تمام آرزوها و آرمان هایم رنگ باختند و دیگر یارای تصور شکلی و حسی آنها را ندارم .
به اطرافم نگاه می کنم . با همان قیاسهای همیشگی . دیوانه جماعت ، ساختار گراست . در هر زمان و مکانی به جستجوی نقش خود در دایره زنگی زمان است . چرا همه اینطوری شدند ؟ یا جبر گرای مطلق یا عمل اندیش ساکن و بی حرکت !!!

پایان این زندگی با باورهای من به کجا خواهد انجامید ؟ و این همه جوابی که بی سئوال باقی خواهند ماند ...

این روزها همه اطرافیان و رخدادها ، طعم گس بر مویرگهای اشتیاق می نشانند . روزگار دگرگون شده یا من از واقیعت ها دور شدها م ؟ حسی برای نوشتن و گفتن نیست . شوری برای دیدن و درنوردیدن نیست . با هر که سخن می گوئی سرشار از تلخی گزنده ناامیدی است . بعضی وقتها فکر می کنم شاید این هم برآمده از منش بازاری ایرانی جماعت است که هر وقت بپرسی کارو بارت چطوره بی درنگ خواهد گفت : " ای خدا رو شکر ، خبری نیست !!! " . هم مراتب تسلیم خود در برابر ذات اقدس اجبار (!) را بیان می کند و هم با کنایه های ظریف ایرانی می گوید که آه در بساط ندارد که نکرده اتفاق ، کسی چیزی از او نخواهد !!!

چنین است روزگار ما . دریغ از کورسوئی که در این ظلمت کده دل به نوازش چشم نوازش بدوزی و در دل این شام پلید ، صبح سپید را دردمندانه انتظار بکشی .

قصد گفتن هیچ ندارم . تنها گفتم که گفته باشد . «موضوع» برای گفتن باقی می ماند در این شرایط ؟

نامه ای برای یک دوست ( ژامک )

داستاني پنداري تكرار گونه از رنج هاي بي فضيلت انساني كه خود را در چهار ديوار هيچ انديشه ی پنهان و پيدایي در نمي يابد .
از كهكشان هاي بي انتهائي كه پيمودن مسير ابرگونه شان ، قرن هاي بي شماري به درازا مي كشد مي شنوم و بي درنگ مي انديشم : فراخي سياه جامه مسافري كه با خشمي حيواني در درونم مي خروشد تا كجاست كه به آني جهاني را در نظر مي گرداند و باز ، در چه بود خود متلاطمم مي كند .
از دلتنگي هاي ابدي خود براي دوستي آشنا مي نويسم كه گوئي در ضميرش زيسته ام كه اينگونه در غياب حضورش و در حضور غيبتش سخت به او معتادم ...
نوشتن براي ديگر گونه سرشتان مسيلي است نه از روي عادت كه نياز .
من كيستم كه اينگونه خود را به تصليب بي عدالتي هاي درونم آويخته ام و آيا منِِِِ ِ بدين سان بي قرار ، حقِ ِ پرداختن به ديگران را خواهم داشت
نوشتن گر چه براي فراموش كردن است اما فراموشي ِ آتش دورن ، جز ويراني ديگرتران سرانجامي نخواهد داشت ، آن هم ديگراني كه اندك آغوشهاي گرم تو در اين پهنه حيرتند .
كلمات من محدودند اما مگر من جز در اين زندان كوچك تن زيسته ام و اين چهار ديواري تنگ ، واژه هائي بيش از اين مي طلبند ؟
من از براي مصلحت در حبس دنيا مانده ام
من از كجا ، حبس از كجا ، مال كه را دزديده ام ؟

يكشنبه 4 مرداد 86