دل بسته ی خاکم و سر سپرده ی آسمان
کافرتر از خویش
درویشی را سراغ دارم
نان خشک خود در آب می کرد و خدا را در هر لقمه فراوان سپاس می گفت
امشب پایان را پیمان خواهم بست
در دست تیشه ای هست
ریشه را خواهم کند
آنگونه که بر کردم
هر وقت خواستم بگویم آدمها چند دسته هستند ،دسته های جدیدتری کشف شدند ، هر وقت می خواستم بگویم کیستم ، من جدیدی در من زاده شد ، پاسخ هر سئوالی را که یافتم ، پرسش های بی شماری به شمار سئوالاتم افزوده شدند ، به جائی رسیده ام که بگویم در آن چه اکنون می اندیشم و باور دارم نیز ، تردید دارم . چه: لحظه ای دیگر و پیمودن این راه دراز از نو ...