حيرانم از تو بگويم
كه شبهايم را چنين پاسفت كرده اي
يا از خود بگويم
كه روزهايم را چنين مبهوت كرده ام
يا از انديشه هاي فراخ آدمي
كه در فاصله كوتاه هستي و نيستي فراموش گشته است
از مادرم بگويم
كه در اين نيم روز سرد زمستاني
كه دانه هاي سفيد برف بر سينه سرد زمين پنجه مي سايد
با عينك پهن پيرانه نگاه
ملحفه سفيد پتوي مرا رج مي زند
تا شايد نوروز برايم ديگرگونه فصلي باشد
از ترك هاي انار بگويم
كه شعرش در شب كوچه هاي شهر لغزيد و رفت
و شاعرش خنديد و نشست
يا از پسري كه در اصفهان شعر مي سرايد
و راز بزرگ مورچه ها را مي داند
دوباره حيرانم
و اين بار نمي خواستم
واژه بودن را
هندوي حلقه شعرم سازم