۱۳۸۸ آذر ۲۵, چهارشنبه

نامه ای برای یک دوست عاشق

پسر خوب می دونی چند ساله دارم می خونمت !
اگه دنبال فهمیدن و از اون مهمتر ، فهمیده شدن باشی ، هر چند معدودند ولی هستند کسان اندکی که تو را در ابعاد واقعی خودت می بینند و می فهمند .
کسانی که شاید ورودشان نه چندان به هنگام ولی با همه هیبت موهوم شان است .
دیر یافته هائی که گوئی قرن هاست در ذهن و نگاه ما همزیست بوده اند .
کسی می گفت ( مهم نیست که کی بوده ولی جهت تاثیرگذاری افزونتر باید بگویم فیلسوفی بوده و از قضا بزرگ هم بوده ) : عشق ، هر چند عشقی نیرومند ، در زیر نقاب روح ، مامور تن است !!!
می دانم که ناسزایم خواهی گفت که عشق را و یا لااقل عشق از نقاب نگاه خویشت را چنان بالا بلند و عشوه گر می پنداری که توان جلیل تحمل عریانی اش را آنگونه که هست نداری .
ریشه یابی چیستی و چرائی رفتارها و رنج های بودن ، تنها راه نجات از اندوه بی حاصل و کاهنده و همنشینی با دلتنگی های اثرگذار و حجم دهنده است .

انسان یک لفظ است که بر زبان آشنا می گذرد
و بودن خویش را از زبان دوست می شنود
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند «هست »
نه به اندازه ای که « هست »

این مفهوم ، کلید رابطه هاست .
طرز عشق ورزی تو بی شک به دلیل حجم بزرگ بودنته و این دقیقا همون دلیل نفهمیده شدن تو رابطه هاته . البته رابطه هائی که ناز و نیاز در آن دخیل باشه . چرا وقتی یه دوست می فهمتت ارضاء نمی شی و می خواهی حتما کسی که آغوشش رو تجربه کردی همونی باشه که کنده کاری های ظریف روح لطیفتو با سرانگشتان عشق لمس می کنه ؟
اگر واقعیت ها را عریان ببینیم ، می توانیم به سبب شناخت ذات عریانشان ، با آنها کنار بیائیم .
واقعیتی - هر چند در نگاه نخست ناخوشایند - وجود دارد و آن اینکه آدمی تنهاست ، چرا که ذات مخاطب به مجرد فهم می میرد !
اما این تنهائی ابدی انسان ، البته برای کسانی که توان فهمش را دارند ، راز آرامش و کامیابی در ارتباط با دیگری است .
اول باید با خود به مهر باشی و خویشتنت را مخاطبی مهربان با خود سازی ، بعد به سراغ تنهائی های دیگه بری . ذات برقراری ارتباط آنهم از نوع معاشقه گونه اش که نیاز هم آغوشی تو در آن نطفه می بندد ، اساسا خودخواهی آدمی است و برای ارضای نیاز است . نوعی غریزه !
والا چرا با وجود دوستانی هر چند اندک که تو را می شناسند و می فمند آرام نمی شویم ؟
باور کنیم که عشق نمود بیرونی بودی به نام غریزه است . در این صورت انتظاری شکل نمی بنند که ناکامی در رسیدن به سطح مورد انتظار در روابط ، موجب ناامیدی و یاس و احساس عمیق سرشکستگی شود .
زندگی صورت های زیبای فراوان دارد . لذت فهمیده شدن محدود به آغوش های دیگرتران نیست . آغوش زمین تنها مانده با خویش ، همیشه به رویمان گشوده است .
با خود به مهر باش پسر مشرقی
چهارشنبه 25/9/88

۱۳۸۸ آذر ۲۴, سه‌شنبه

شبی که پنجره تنها بود

دیشب داشتم لام الف لام واسه خودم راه می رفتم . خراب کوچه های بی خویشی بودم . از اون شبها بود که نمی تونی بفهمی کجا باید بری ! همینطور بی اراده راه رفتم . می دونی راه رفتن مثل تریاق می مونه واسه یه دیوانه . بماند که تازگی ها دارم معنای خستگی و پیری رو تو سنگینی پاهام بعد از راه رفتن های طولانی تجربه می کنم .
رسیدم به ایستگاه مترو . دلم واسه مادرم تنگ شده بود . زنگ زد . صداشو که شنیدم با خودم زمزمه کردم : خبرت خراب تر کرد و ...
توی مترو بودم . مثل صحنه نمایش می دیدم دیشب همه ی اتفاقات رو . آدم ها داشتند نقش بازی می کردند ولی من این بازی ها رو باور داشتم .بچه ها شوخی شوخی سنگ می زدند ، غورباغه ها جدی جدی می مردند ...
بوی گس خستگی تمام پهنای چهره ها رو پوشانده بود . ترس از نگاه کردن به اطراف وقتی تو جلد ویرانی هستم بزرگ ترین مشکلم می شه . اضطراب دیدن چهره های سرد و سنگی که با نفرت به اطرافیان نگاه می کنند تهی از ذره ای انرژی و احساس . دلم می خواست معمای هستی شجریان رو بلند فریاد بزنم .
هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست
ور نه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست
داشتم فکر می کردم که باز مثل بچه ها اشک نریزم . به ایستگاه مقصد رسیدم . همه داشتند می دویدند . از اون رازهای سر به مهر !هوا سرد بود . هوای گریه ساز کرده بودم . سیگاری گیراندم . وای که چه دود عودی داشت . نقشینه سرد نفس ها و آه های تو به تو . نفس تابوت آه هاست گوئی .
نوای موسیقی در ذهنم امتداد داشت . چیست این سقف بلند ساده بسیار نقش ، وین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست ...
توی حیاط خونه یکی دو تا از همسایه ها ایستاده بودند . لابد باید گفتگویی در می گرفت . رفتم از در بالائی برم خونه . توان حرف زدن نداشتم .
صحنه بعدی چیده شد . سلام در اوج خرابی به مادر و پدرم . سی و دو سالمه اما هنوز مادرم منو نمی فهمه . همیشه با خودم فکر می کنم که چند سال دیگه باید زنده بمونم که مادرم پسرشو بفهمه . کاش تو این کویر تنهائی که خودش منو کشونده اینجا ، مخاطب تمام شعرهای ناسروده ام می شد .
تلویزیون بی بی سی داشت بچه های سبز دانشگاه های تهران رو نشون می داد . چقدر تنها بودند و چه بغضی گلوی کوچک آزادی رو گرفته بود . پدر رفت تو کانال یک خودمون ! شمار قلیلی فریب خورده را که داشتند شعارهای ساختار شکنانه می داند نشان می داد و سرانجام رویاروئی دو گروه را که اینگونه رقم خورد : دانشجویان بیدار که همه بالای 30 سال بودند و به نظر می رسید هنوز دارند واحد های پیش دانشگاهی مربوط به دوره سیکل و دیپلم رو می گذرانند به تندیس های آزادی حمله کردند و ... وای زمین تنها مانده با خویش !
دردا و حسرتا که عنانم ز دست رفت
دستم نمی رسد که بگیرم عنان دوست ....
تلویزیون رو خاموش کردم . حالم بدتر شده بود . به اتاق آبی پناه بردم . صدای موسیقی رو تا جائی که می شد بلند کردم . دوباره سیگاری گیراندم .
رنجور عشق دوست چنانم که هر دید
رحمت کند مگر دل نا مهربان دوست ...
ما برای این روزگار نیستیم . نه شادی های هایمان محملی دارد و نه بی خویشی هایمان را کوچه هایی هست که بر گونه های عاشق زمین تنها مانده با خویش قدم گذاریم و نجوای های دل نوازش را ، که تنها ماندگان را به خود می خواند ، گوش فرا دهیم . تقدیر من است این یا لعنتی است جاودانه ؟
پایان شب همچنان با نوای خسته این دل مجنون امتداد می یافت .
صنما جفا رها کن ، کرم این روا ندارد
بنگر به سوی دردی ، که ز کس دوا ندارد ...
یکشنبه 22/9/88

۱۳۸۸ آذر ۱۱, چهارشنبه

تنهائی ابدی

تنت ، تقدیم موران خاک
که پهنای سینه های هزار لب بوسیده ات را ، انتظار می کشند .
شیار بی تاب لبانت
تحفه لاشخوران هزار لاشه دریده ،
اندوه جاودانگیت را اما
بر هجوم جنون دیرینه ام بسپار ،
تا تنهائی ابدی انسان را فریاد کنم ،
از این گونه بر تارک ام زخمه زن ...

اردیبهشت 86
23-5-2007

معنای هنر

علقه هائی که معلول ریزش آبریزگاه های غریزه اند ،
بسان واژه ها در شعرها و الوان در گستره رنگ ها رخ می گشایند
معنای هنر در بسترهای سوزان شهوت تعبیر می شود
و بر سینه سرد نگارخانه ها تحسین !

فروردین 86
28-4-2007

آتشدان واژه ها

خاکستر شعرهایت ،
تا ابدیت فهم کلام ،
تنوره ی آتشدان واژه ها خواهد بود

بهار 86
6-4-2007

اکنون

آیا رودهای بگذشته از دامنه های خیال ،
بر مسیل های اکنون ،
دوباره خواهند گذشت ؟

بهار 86
6-4-2007

ساده

وقتی غروب می کند ،
تمام ابعاد گیتی همرنگ من می شود ،
آری جهان ساده می شود و می توان سراسیمه ،
پرهیب موهومش را ، سراسر در آغوش کشید

بهار 86
3-4-2007

شکنجه اشعار

آیا تمام شعرهائی که شکنجه ام می کنند ،
خاکستر سترون خواهش های سوزان شاعران ناکام نبوده است ؟

زمستان 85
21-3-2007