خداوند بزرگ ترین فاجعه دست ساز بشریت است ...
وقتی هست تو نیستی و وقتی که تو هست می شوی او ناچار به گزینش نیستی است .
بودن را گریز و گزیری نیست . نبودن است که قلبی آکنده می طلبد و اندیشه ای فراخ .
من هیچم چون همه چیز را خود را برگزیده ام به رای خویش نه به تابوت قرن ها عادت و توجیه و داستان سرائی نیاکان بی نوایم ...
وقتی که « هیچ کسی » یعنی توده متراکمی از اندیشه و احساس و خاطره که از آیند و روند بی حاصل آدمها و آهنها مصون و به دوری .
هیچی که باشی نه عقده تغییر اقتضائی دیگران را داری ( بعضی وقتها به اقتضای جبر روزگار با دعوت و خوشروئی و اغلب به یاری پروردگار ! به ضرب زور و شمشیر ) و نه جائی برای تغییر در لایه های درونت باقی می ماند .
آداب ادب شاید آن باشد که تیغ داوری نکشیم بر چهره کسی که نمی شناسیمش ...
۱۳۸۷ بهمن ۸, سهشنبه
زمین من !
زمستان 87 تند و سترون می گذرد .
هوا آلوده است آنقدر که دیدن چهره ساختمان ها از پس قاب پنجره اتاق کارم در طبقه نهم مرکز شهر ، شهوت تنفس را در درونم خفه می کند .
نمی تونم کاری کنم ، مثل همیشه فکر می کنم که چی باید بشم ولی همینجا ایستادم ...
سال پر حادثه ای بود . ازدواج خواهر و برادر ، مرگ زن عمو ...
دوستانم گوئی به صرافتی چون من گرفتارند و خفته خفته را کی کند بیدار ؟
هیچ کس رمق خندیدن و شادی نداره
وقتی می رم سفر احساس می کنم هیچ وقت تو زندگی ام اینقدر به رفتن و فراموش شدن در پیچ و خم جاده های سرد محتاج نبوده ام .
راستی چرا بارون نمی بارد ساعت ها و هفته ها و ماه ها و سال ها ؟ هیچ وقت از حس بارون مثل وقتی که تو صد سال تنهائی 6 سال پیاپی بارید ارضاء نشدم .
خاتمی می آید یا موسوی ؟ نمی دونم .
آه اگر آزادی سرودی می خواند ، کوچک تر حتی ، از گلوگاه یکی پرنده ...
سال هاست تلویزیون نگاه نمی کنم . این روزها بعضی جاها و تو برخورد برخی آدمها احساس می کنم از جریان سیال ( خرده مگیر نازنین ! ) زندگی عقبم !
مادرم دیگه پسرشو تو سی سالگی نمی فهمه ! سالهاست دلم برای نوازش موهام و دود سیگار تو لاله گوشم تنگ شده ...
پول ندارم ! واقعا حالم داره بد می شه . صبحها وقتی بهش فکر می کنم سرم گرم می شه و فکر ...
راستی دلم برای وسوسه های شهوت گونه انتحار تنگ شده .
به تنهائی ابدی خودم پس از نیستی پدر و مادر که فکر می کنم ، تقریبا چشمام بی رنگ می شه ...
راستی من کیستم و از چه رو این سان به خود می لولم ؟ کاش پاسخ ، تنها در مرزهای انتزاعی فلسفه بسنده نمی شد و به آواهای شبانه سرازیر می گشت .
سیگار . وای چه سخت سعی می کنم کمتر هم آغوشت باشم تا که بیشتر به عمق برهنه سینه هایم بگیرانمت ...
ترافیک . کاش نبود . کاشکی ... ولی خوب اینجا ایران است ، صدای ما را از بزنگاه فهمیدن می شنوید !
و اما من ! کاش خوب بشم . باور کن مادر دلم برای اون حسی که بعد از چند روز سرما خوردگی شدید و بی قراری و بی خوابی و ... وقتی اولین لمحه های شفا را در گونه های کبودت لمس می کنی ، تنگ شده . کاش می شد مغزم از این همه گردش و محاسبه و تحلیل و رشک و خواهش و ... های مکرر خلاص می شد . دلم می خواهد بگم : من می خواهم به کودکی ام برگردم ، ولی تو می دونی مادر که اصلا روزگار خوبی نبود . لااقل برای من و تو که می خواستیم ، اما نمی تونستیم کودکانه بازی کنیم و همیشه تو سیلی می زدی ، من گریه می کردم . یه خاله خاله بازی اشکناک برای من و دردناک برای تو ...
نوشتن یعنی چی ؟ قلم من آیا محملی برای گشودن عقده های من نیست ؟ به راستی می توان ذات ادراک خود از آنچه هست را بکر و بی غرض بازگفت ؟ هنر آیا فوران خواهش های دست نیافته و سرمستی کامیابی های این اواخر نیست ؟
بدبینم ! واقع بینی تعبیری بیرونی جز بدبینی نخواهد داشت .
هوا آلوده است آنقدر که دیدن چهره ساختمان ها از پس قاب پنجره اتاق کارم در طبقه نهم مرکز شهر ، شهوت تنفس را در درونم خفه می کند .
نمی تونم کاری کنم ، مثل همیشه فکر می کنم که چی باید بشم ولی همینجا ایستادم ...
سال پر حادثه ای بود . ازدواج خواهر و برادر ، مرگ زن عمو ...
دوستانم گوئی به صرافتی چون من گرفتارند و خفته خفته را کی کند بیدار ؟
هیچ کس رمق خندیدن و شادی نداره
وقتی می رم سفر احساس می کنم هیچ وقت تو زندگی ام اینقدر به رفتن و فراموش شدن در پیچ و خم جاده های سرد محتاج نبوده ام .
راستی چرا بارون نمی بارد ساعت ها و هفته ها و ماه ها و سال ها ؟ هیچ وقت از حس بارون مثل وقتی که تو صد سال تنهائی 6 سال پیاپی بارید ارضاء نشدم .
خاتمی می آید یا موسوی ؟ نمی دونم .
آه اگر آزادی سرودی می خواند ، کوچک تر حتی ، از گلوگاه یکی پرنده ...
سال هاست تلویزیون نگاه نمی کنم . این روزها بعضی جاها و تو برخورد برخی آدمها احساس می کنم از جریان سیال ( خرده مگیر نازنین ! ) زندگی عقبم !
مادرم دیگه پسرشو تو سی سالگی نمی فهمه ! سالهاست دلم برای نوازش موهام و دود سیگار تو لاله گوشم تنگ شده ...
پول ندارم ! واقعا حالم داره بد می شه . صبحها وقتی بهش فکر می کنم سرم گرم می شه و فکر ...
راستی دلم برای وسوسه های شهوت گونه انتحار تنگ شده .
به تنهائی ابدی خودم پس از نیستی پدر و مادر که فکر می کنم ، تقریبا چشمام بی رنگ می شه ...
راستی من کیستم و از چه رو این سان به خود می لولم ؟ کاش پاسخ ، تنها در مرزهای انتزاعی فلسفه بسنده نمی شد و به آواهای شبانه سرازیر می گشت .
سیگار . وای چه سخت سعی می کنم کمتر هم آغوشت باشم تا که بیشتر به عمق برهنه سینه هایم بگیرانمت ...
ترافیک . کاش نبود . کاشکی ... ولی خوب اینجا ایران است ، صدای ما را از بزنگاه فهمیدن می شنوید !
و اما من ! کاش خوب بشم . باور کن مادر دلم برای اون حسی که بعد از چند روز سرما خوردگی شدید و بی قراری و بی خوابی و ... وقتی اولین لمحه های شفا را در گونه های کبودت لمس می کنی ، تنگ شده . کاش می شد مغزم از این همه گردش و محاسبه و تحلیل و رشک و خواهش و ... های مکرر خلاص می شد . دلم می خواهد بگم : من می خواهم به کودکی ام برگردم ، ولی تو می دونی مادر که اصلا روزگار خوبی نبود . لااقل برای من و تو که می خواستیم ، اما نمی تونستیم کودکانه بازی کنیم و همیشه تو سیلی می زدی ، من گریه می کردم . یه خاله خاله بازی اشکناک برای من و دردناک برای تو ...
نوشتن یعنی چی ؟ قلم من آیا محملی برای گشودن عقده های من نیست ؟ به راستی می توان ذات ادراک خود از آنچه هست را بکر و بی غرض بازگفت ؟ هنر آیا فوران خواهش های دست نیافته و سرمستی کامیابی های این اواخر نیست ؟
بدبینم ! واقع بینی تعبیری بیرونی جز بدبینی نخواهد داشت .
۱۳۸۷ بهمن ۷, دوشنبه
آن شب نخست ...
شبی که پنجره تنها بود
و تنهایی زاویه باز پنجره بود
شبی که پرده ساکن بود
و سکون سنگینی پرده بی تحرک بود
شبی که آینه تنها بود
و تنهائی انعکاس خالی نور در آینه بود
شبی که کلام رسوا بود
و رسوائی پوچی واژه بود
شبی که صندلی منتظر بود
و انتظار صندلی شکسته بود
شبی که اتاق بی حوصله بود
و حوصله اتاق آبی متروک بود
شبی که من فراموش شده بودم
و فراموشی کودکی بهت زده بود
شبی که مرگ نوزاد بود
و نوزاد فرجام فاصله بود
شبی که ماه زنی حامله بود پشت ابرهای سیاه
و صورت زمین آبستن قطره بود
و تنهایی زاویه باز پنجره بود
شبی که پرده ساکن بود
و سکون سنگینی پرده بی تحرک بود
شبی که آینه تنها بود
و تنهائی انعکاس خالی نور در آینه بود
شبی که کلام رسوا بود
و رسوائی پوچی واژه بود
شبی که صندلی منتظر بود
و انتظار صندلی شکسته بود
شبی که اتاق بی حوصله بود
و حوصله اتاق آبی متروک بود
شبی که من فراموش شده بودم
و فراموشی کودکی بهت زده بود
شبی که مرگ نوزاد بود
و نوزاد فرجام فاصله بود
شبی که ماه زنی حامله بود پشت ابرهای سیاه
و صورت زمین آبستن قطره بود
اشتراک در:
پستها (Atom)