۱۳۸۷ بهمن ۷, دوشنبه

آن شب نخست ...

شبی که پنجره تنها بود
و تنهایی زاویه باز پنجره بود

شبی که پرده ساکن بود
و سکون سنگینی پرده بی تحرک بود

شبی که آینه تنها بود
و تنهائی انعکاس خالی نور در آینه بود

شبی که کلام رسوا بود
و رسوائی پوچی واژه بود

شبی که صندلی منتظر بود
و انتظار صندلی شکسته بود

شبی که اتاق بی حوصله بود
و حوصله اتاق آبی متروک بود

شبی که من فراموش شده بودم
و فراموشی کودکی بهت زده بود

شبی که مرگ نوزاد بود
و نوزاد فرجام فاصله بود

شبی که ماه زنی حامله بود پشت ابرهای سیاه
و صورت زمین آبستن قطره بود

هیچ نظری موجود نیست: