محو شدم ، چندان که پای در این سراچه ویران نهادم
و حیرانم از هم آغوشی نیلوفر در بستر تب آلودِ مرداب
چندان که از گریز اوهام تو در غربت اندیشه هایم
۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۹, سهشنبه
خنده و زندگی
وقتی از درک ماهیت واقعیتی عاجز می شوی ، تنها راه رهائی ، بدان خندیدن است .
پس به زندگی و تمام پیشامدهایش بخند !
پس به زندگی و تمام پیشامدهایش بخند !
وامدار
هر بار که برایم از آوردگاه درون ، سخن ها می گویند ، این منم که وام دار می شوم !
سنگینی شرمساری به خاطر هیچ !
سنگینی شرمساری به خاطر هیچ !
اشتراک در:
پستها (Atom)