شبی که پنجره تنها بود
و تنهایی زاویه باز پنجره بود
شبی که پرده ساکن بود
و سکون سنگینی پرده بی تحرک بود
شبی که آینه تنها بود
و تنهائی انعکاس خالی نور در آینه بود
شبی که کلام رسوا بود
و رسوائی پوچی واژه بود
شبی که صندلی منتظر بود
و انتظار صندلی شکسته بود
شبی که اتاق بی حوصله بود
و حوصله اتاق آبی متروک بود
شبی که من فراموش شده بودم
و فراموشی کودکی بهت زده بود
شبی که مرگ نوزاد بود
و نوزاد فرجام فاصله بود
شبی که ماه زنی حامله بود پشت ابرهای سیاه
و صورت زمین آبستن قطره بود
و تنهایی زاویه باز پنجره بود
شبی که پرده ساکن بود
و سکون سنگینی پرده بی تحرک بود
شبی که آینه تنها بود
و تنهائی انعکاس خالی نور در آینه بود
شبی که کلام رسوا بود
و رسوائی پوچی واژه بود
شبی که صندلی منتظر بود
و انتظار صندلی شکسته بود
شبی که اتاق بی حوصله بود
و حوصله اتاق آبی متروک بود
شبی که من فراموش شده بودم
و فراموشی کودکی بهت زده بود
شبی که مرگ نوزاد بود
و نوزاد فرجام فاصله بود
شبی که ماه زنی حامله بود پشت ابرهای سیاه
و صورت زمین آبستن قطره بود