امروز احساس عمیق توفق بر گره های کور بودن ، تمام وجودم را لبریز از خنب فرزانگی کرده بود . نخستین باری که افسار غریزه های ویرانگر و سرکشی همچون عشق را در سرپنجه های اراده معطوف به قدرت می فشردم . این ناب ترین لحظه در سراسر زندگی من بود . هر آنچه می باید در تمام این قرن های سکوت بازگو می کردم به یکباره جوشیدن گرفت و من بی آنکه لرزش های شدید در صدایم و لغزش های عظیم در آفرینش واژه هایم را به ناشادی در خاطره همیشگی خواستن ها و نتوانستن هایم بایگانی کنم ، آزاد و مطمئن ، خویشتن می بایدم بودم . معنای عمیق خودخواهی ( خودخواهی به معنای با خود به مهر بودن و نه دیگران را به هیچ انگاشتن ) در بند بند حرکت و گفتار خود پرداخته ام متجلی گشت و سرفرجام من آنی بودم که باید ، بی احساس سرد سرشکستگی و بی رنج ابتر به جا ماندن از تلاقی دیگر ...
سه شنبه 19/8/88
۱۳۸۸ آبان ۲۳, شنبه
۱۳۸۸ آبان ۱۶, شنبه
لابد دوباره عاشقم !
گیرم که در بن برگی دویده اشک
ما را چه سود ؟
این رسم خط خاطرات به خسران رسیده است
فرجام خامی دوران
یا رج کردن تار و پود پوسیده ، اندوه است
آتش سزای توست که دیگر گونه مردی را به بند بودن ناگزیرت تسلیب کرده ای
لابد دوباره عاشقم !
شنبه 16 آبان 88
ما را چه سود ؟
این رسم خط خاطرات به خسران رسیده است
فرجام خامی دوران
یا رج کردن تار و پود پوسیده ، اندوه است
آتش سزای توست که دیگر گونه مردی را به بند بودن ناگزیرت تسلیب کرده ای
لابد دوباره عاشقم !
شنبه 16 آبان 88
اشتراک در:
پستها (Atom)