۱۳۸۸ آذر ۲۵, چهارشنبه

نامه ای برای یک دوست عاشق

پسر خوب می دونی چند ساله دارم می خونمت !
اگه دنبال فهمیدن و از اون مهمتر ، فهمیده شدن باشی ، هر چند معدودند ولی هستند کسان اندکی که تو را در ابعاد واقعی خودت می بینند و می فهمند .
کسانی که شاید ورودشان نه چندان به هنگام ولی با همه هیبت موهوم شان است .
دیر یافته هائی که گوئی قرن هاست در ذهن و نگاه ما همزیست بوده اند .
کسی می گفت ( مهم نیست که کی بوده ولی جهت تاثیرگذاری افزونتر باید بگویم فیلسوفی بوده و از قضا بزرگ هم بوده ) : عشق ، هر چند عشقی نیرومند ، در زیر نقاب روح ، مامور تن است !!!
می دانم که ناسزایم خواهی گفت که عشق را و یا لااقل عشق از نقاب نگاه خویشت را چنان بالا بلند و عشوه گر می پنداری که توان جلیل تحمل عریانی اش را آنگونه که هست نداری .
ریشه یابی چیستی و چرائی رفتارها و رنج های بودن ، تنها راه نجات از اندوه بی حاصل و کاهنده و همنشینی با دلتنگی های اثرگذار و حجم دهنده است .

انسان یک لفظ است که بر زبان آشنا می گذرد
و بودن خویش را از زبان دوست می شنود
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند «هست »
نه به اندازه ای که « هست »

این مفهوم ، کلید رابطه هاست .
طرز عشق ورزی تو بی شک به دلیل حجم بزرگ بودنته و این دقیقا همون دلیل نفهمیده شدن تو رابطه هاته . البته رابطه هائی که ناز و نیاز در آن دخیل باشه . چرا وقتی یه دوست می فهمتت ارضاء نمی شی و می خواهی حتما کسی که آغوشش رو تجربه کردی همونی باشه که کنده کاری های ظریف روح لطیفتو با سرانگشتان عشق لمس می کنه ؟
اگر واقعیت ها را عریان ببینیم ، می توانیم به سبب شناخت ذات عریانشان ، با آنها کنار بیائیم .
واقعیتی - هر چند در نگاه نخست ناخوشایند - وجود دارد و آن اینکه آدمی تنهاست ، چرا که ذات مخاطب به مجرد فهم می میرد !
اما این تنهائی ابدی انسان ، البته برای کسانی که توان فهمش را دارند ، راز آرامش و کامیابی در ارتباط با دیگری است .
اول باید با خود به مهر باشی و خویشتنت را مخاطبی مهربان با خود سازی ، بعد به سراغ تنهائی های دیگه بری . ذات برقراری ارتباط آنهم از نوع معاشقه گونه اش که نیاز هم آغوشی تو در آن نطفه می بندد ، اساسا خودخواهی آدمی است و برای ارضای نیاز است . نوعی غریزه !
والا چرا با وجود دوستانی هر چند اندک که تو را می شناسند و می فمند آرام نمی شویم ؟
باور کنیم که عشق نمود بیرونی بودی به نام غریزه است . در این صورت انتظاری شکل نمی بنند که ناکامی در رسیدن به سطح مورد انتظار در روابط ، موجب ناامیدی و یاس و احساس عمیق سرشکستگی شود .
زندگی صورت های زیبای فراوان دارد . لذت فهمیده شدن محدود به آغوش های دیگرتران نیست . آغوش زمین تنها مانده با خویش ، همیشه به رویمان گشوده است .
با خود به مهر باش پسر مشرقی
چهارشنبه 25/9/88

۱۳۸۸ آذر ۲۴, سه‌شنبه

شبی که پنجره تنها بود

دیشب داشتم لام الف لام واسه خودم راه می رفتم . خراب کوچه های بی خویشی بودم . از اون شبها بود که نمی تونی بفهمی کجا باید بری ! همینطور بی اراده راه رفتم . می دونی راه رفتن مثل تریاق می مونه واسه یه دیوانه . بماند که تازگی ها دارم معنای خستگی و پیری رو تو سنگینی پاهام بعد از راه رفتن های طولانی تجربه می کنم .
رسیدم به ایستگاه مترو . دلم واسه مادرم تنگ شده بود . زنگ زد . صداشو که شنیدم با خودم زمزمه کردم : خبرت خراب تر کرد و ...
توی مترو بودم . مثل صحنه نمایش می دیدم دیشب همه ی اتفاقات رو . آدم ها داشتند نقش بازی می کردند ولی من این بازی ها رو باور داشتم .بچه ها شوخی شوخی سنگ می زدند ، غورباغه ها جدی جدی می مردند ...
بوی گس خستگی تمام پهنای چهره ها رو پوشانده بود . ترس از نگاه کردن به اطراف وقتی تو جلد ویرانی هستم بزرگ ترین مشکلم می شه . اضطراب دیدن چهره های سرد و سنگی که با نفرت به اطرافیان نگاه می کنند تهی از ذره ای انرژی و احساس . دلم می خواست معمای هستی شجریان رو بلند فریاد بزنم .
هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست
ور نه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست
داشتم فکر می کردم که باز مثل بچه ها اشک نریزم . به ایستگاه مقصد رسیدم . همه داشتند می دویدند . از اون رازهای سر به مهر !هوا سرد بود . هوای گریه ساز کرده بودم . سیگاری گیراندم . وای که چه دود عودی داشت . نقشینه سرد نفس ها و آه های تو به تو . نفس تابوت آه هاست گوئی .
نوای موسیقی در ذهنم امتداد داشت . چیست این سقف بلند ساده بسیار نقش ، وین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست ...
توی حیاط خونه یکی دو تا از همسایه ها ایستاده بودند . لابد باید گفتگویی در می گرفت . رفتم از در بالائی برم خونه . توان حرف زدن نداشتم .
صحنه بعدی چیده شد . سلام در اوج خرابی به مادر و پدرم . سی و دو سالمه اما هنوز مادرم منو نمی فهمه . همیشه با خودم فکر می کنم که چند سال دیگه باید زنده بمونم که مادرم پسرشو بفهمه . کاش تو این کویر تنهائی که خودش منو کشونده اینجا ، مخاطب تمام شعرهای ناسروده ام می شد .
تلویزیون بی بی سی داشت بچه های سبز دانشگاه های تهران رو نشون می داد . چقدر تنها بودند و چه بغضی گلوی کوچک آزادی رو گرفته بود . پدر رفت تو کانال یک خودمون ! شمار قلیلی فریب خورده را که داشتند شعارهای ساختار شکنانه می داند نشان می داد و سرانجام رویاروئی دو گروه را که اینگونه رقم خورد : دانشجویان بیدار که همه بالای 30 سال بودند و به نظر می رسید هنوز دارند واحد های پیش دانشگاهی مربوط به دوره سیکل و دیپلم رو می گذرانند به تندیس های آزادی حمله کردند و ... وای زمین تنها مانده با خویش !
دردا و حسرتا که عنانم ز دست رفت
دستم نمی رسد که بگیرم عنان دوست ....
تلویزیون رو خاموش کردم . حالم بدتر شده بود . به اتاق آبی پناه بردم . صدای موسیقی رو تا جائی که می شد بلند کردم . دوباره سیگاری گیراندم .
رنجور عشق دوست چنانم که هر دید
رحمت کند مگر دل نا مهربان دوست ...
ما برای این روزگار نیستیم . نه شادی های هایمان محملی دارد و نه بی خویشی هایمان را کوچه هایی هست که بر گونه های عاشق زمین تنها مانده با خویش قدم گذاریم و نجوای های دل نوازش را ، که تنها ماندگان را به خود می خواند ، گوش فرا دهیم . تقدیر من است این یا لعنتی است جاودانه ؟
پایان شب همچنان با نوای خسته این دل مجنون امتداد می یافت .
صنما جفا رها کن ، کرم این روا ندارد
بنگر به سوی دردی ، که ز کس دوا ندارد ...
یکشنبه 22/9/88

۱۳۸۸ آذر ۱۱, چهارشنبه

تنهائی ابدی

تنت ، تقدیم موران خاک
که پهنای سینه های هزار لب بوسیده ات را ، انتظار می کشند .
شیار بی تاب لبانت
تحفه لاشخوران هزار لاشه دریده ،
اندوه جاودانگیت را اما
بر هجوم جنون دیرینه ام بسپار ،
تا تنهائی ابدی انسان را فریاد کنم ،
از این گونه بر تارک ام زخمه زن ...

اردیبهشت 86
23-5-2007

معنای هنر

علقه هائی که معلول ریزش آبریزگاه های غریزه اند ،
بسان واژه ها در شعرها و الوان در گستره رنگ ها رخ می گشایند
معنای هنر در بسترهای سوزان شهوت تعبیر می شود
و بر سینه سرد نگارخانه ها تحسین !

فروردین 86
28-4-2007

آتشدان واژه ها

خاکستر شعرهایت ،
تا ابدیت فهم کلام ،
تنوره ی آتشدان واژه ها خواهد بود

بهار 86
6-4-2007

اکنون

آیا رودهای بگذشته از دامنه های خیال ،
بر مسیل های اکنون ،
دوباره خواهند گذشت ؟

بهار 86
6-4-2007

ساده

وقتی غروب می کند ،
تمام ابعاد گیتی همرنگ من می شود ،
آری جهان ساده می شود و می توان سراسیمه ،
پرهیب موهومش را ، سراسر در آغوش کشید

بهار 86
3-4-2007

شکنجه اشعار

آیا تمام شعرهائی که شکنجه ام می کنند ،
خاکستر سترون خواهش های سوزان شاعران ناکام نبوده است ؟

زمستان 85
21-3-2007

۱۳۸۸ آبان ۲۳, شنبه

تولد دوباره

امروز احساس عمیق توفق بر گره های کور بودن ، تمام وجودم را لبریز از خنب فرزانگی کرده بود . نخستین باری که افسار غریزه های ویرانگر و سرکشی همچون عشق را در سرپنجه های اراده معطوف به قدرت می فشردم . این ناب ترین لحظه در سراسر زندگی من بود . هر آنچه می باید در تمام این قرن های سکوت بازگو می کردم به یکباره جوشیدن گرفت و من بی آنکه لرزش های شدید در صدایم و لغزش های عظیم در آفرینش واژه هایم را به ناشادی در خاطره همیشگی خواستن ها و نتوانستن هایم بایگانی کنم ، آزاد و مطمئن ، خویشتن می بایدم بودم . معنای عمیق خودخواهی ( خودخواهی به معنای با خود به مهر بودن و نه دیگران را به هیچ انگاشتن ) در بند بند حرکت و گفتار خود پرداخته ام متجلی گشت و سرفرجام من آنی بودم که باید ، بی احساس سرد سرشکستگی و بی رنج ابتر به جا ماندن از تلاقی دیگر ...

سه شنبه 19/8/88

۱۳۸۸ آبان ۱۶, شنبه

لابد دوباره عاشقم !

گیرم که در بن برگی دویده اشک
ما را چه سود ؟
این رسم خط خاطرات به خسران رسیده است
فرجام خامی دوران
یا رج کردن تار و پود پوسیده ، اندوه است
آتش سزای توست که دیگر گونه مردی را به بند بودن ناگزیرت تسلیب کرده ای
لابد دوباره عاشقم !

شنبه 16 آبان 88

۱۳۸۸ مهر ۲۵, شنبه

مردان فردا

مردان امروز ،
سرودهای فردا را می سرایند .

بی گمان ،
مردان فردا
ترانه های فراموش شده امروز را خواهند سرود

اسفند 86

دگر سرشت

انسان دگر سرشت
از فراسوهای مرزهای تنیده در پوستین زمان به زندگی می نگرد
و این رمز جاودانگی خنده های اوست .

اسفند 86

تثلیث

آسمان و زمین آغوشی ساخته اند
که بی قراری های مرا
به نام باران و به کام کویر می برد .
آنک منم که به جستجوی معبری می گریم
تا از آغوش های نمناک از رنج بودنم ، دوری گزینم .
بدرود ،
بستر تنهائی ام را به دیگرانی می سپارم
که نامی از من ندانند .
تثلیث تنهائی ، تحمل و تابوت

اسفند 86

دیگر گونه

معنای از این سان زیستن
زیبائی دیگر گونه بودن است ،

دیدن عمق لحظه ها
شنیدن ذات ضربه ها
فهمیدن ژرفای واژه ها

بهمن 86

۱۳۸۸ مهر ۱۵, چهارشنبه

درباره الی

نگاهش به تیغ تقدیر تیره گشته
بی قراری هایش را ای کاش ،
دستان آشنائی
از ترک های دیوار ، آهسته برچیند

دریا ، پابرهنه می رقصید ...

15 مهر 88

۱۳۸۸ مهر ۱, چهارشنبه

سینما !

فرهیختگان در نوبت تماشا ایستاده اند !
و من در برابر معبر متروک کلمات زانو زده ام
به انتظار واژه ای که فراموش کرده ام

زمستان 1386

بوم شب

تمام بودشم را آغوشی ساخته ام
تا سرود فراموشی را در هم آغوشی با تو نجوا کنم .

ایستاده چون نقش سپید ،
در بوم شب !
بر وسعت اشتیاقم هبوط کن ...

زمستان 1386

بیگانه

وقتی فاصله برای گریز از یک اتفاق کوتاه می شود ،
بیگانه در انزوا تحلیل می رود !

زمستان 1386

حصار

زین حصار تنیده از حیرت پا در جا
به وسعت شهوت کهنه فریاد ، ترسانم !
همه شب در پس دیوار خود انگیخته ،
به نوای شبان تنهائی
از چشمانم واژه می بارد

دی ماه 1386

باغ های سرد

باغ های سرد و خاموش
عشق های کاغذی
جاده های مه گرفته
آدمهای نفرتی
حرف های کهنه و دردهای نوبتی ...

من چنین می بینم این گردون تلخ

دی ماه 1386

۱۳۸۸ مرداد ۷, چهارشنبه

ویرانی

چقدر ویرانی باید
تا دو انتهای بودن در سینه خاک فراموش گردد؟

زمستان 85

شانه های باد

شانه های باد را بوسیده ای ؟
سحرگاه که بر خواهش های کویری گون های دور از خود عبور می کند ...

زمستان 85

تلخ

آن گونه که تو تلخی
این گونه انتظارت می باید
تا شاید دل تریاکیت
دود نابود رنج را
چکه چکه ببلعد

زمستان 85

نامه برای گلی

سلام گلی جان
تردیدم من که گوئی هر روز به یقین جدیدی می رسم!
وای از دست این جماعت عاشق پیشه که هر جوری و با هر وسیله ای در کار بیهوده چوب لای چرخ روزگار گذاشتن می کوشند و ...
گلی عاشق من
جنس روزگار ما از این گونه دیدن ها خیلی فاصله گرفته
چند روزی از دل این گربه سیاه وطن بیرون رفته بودم . آخ که وطن فروشی چه کیفی لذیذی داره مخصوصا که می بینی وطن خرها چه قماش آدمهائی هستند . از بیرون که به درون نگاه می کردم مخصوصا وقتی پشت مرز بازرگان به خاک غمگینش زل زده بودم باز تو این دسته فکرهای همیشگی بودم که کی تصمیم گرفته که بودش و چیستی زندگی منو تا خرخره به این آب و خاک و قراردادهای بی پایان و تمام نشدنی اش گره بزنه ؟
حالا گلی تو بگو اصلا من ایرانی ام یعنی چی ؟
ماهیت آزادی چیه ؟
« آزادی از ... » و « آزادی برای ... » تا کی می خواد مارو گرفتار خودش کنه ؟
آزادی برای آزاد بودن و نه هیچ کم و نه بیش افزون تر . این تمام چیزیست که من دربه درش هستم .

گلی عاشق پیشه من
چشمام مرطوب میشه وقتی واژه عشقو این قدر سلاخی می کنی !
بزرگترین و آزادترین انسان ها نزد من کسانی هستند که تمام شهوت بودنشان در تابلوی چشمانشان و در موسیقی کلامشان جاریست .
هر چه بیشتر بگردی تشنه تر می شوی و کمتر کامیاب .
باید اول دیو درون را کشت و جهان مستتر در درون را یافت .
بودا می گوید : کی فرا می رسد روزی که به تنهائی ، به تنهائی خویش پناه برم و در آنجا نه شاد باشم و نه افسرده .

عشق های خنده دار ، مولد هیجانه اگر طرف پا بده (!) و هوار غم و اندوه بی ارزش ولی جانکاه اگه طرف پا نده (!)
می بینی گلی ، اینجوری می شه که بود و نبودت وصل می شه به پای یکی دیگه !
حالا بازم بگو مرتیکه سیاه بین بی عرضه ! دستش به گوشت نمه رسه می گه پاش بو می ده !!!
من تراز آرامش را به مدار مجازی عشق های زودگذر ترجیح می دم . البته وقتی که تو ایرانم !
ولی خوب من چه گناهی کردم که سی ساله تو ایرانم ؟ همین جا نطفمو برنامه ریزی کردند ! و همین جا بدون هماهنگی قبلی وارد این جشن بی شکوه و این بزم همیشه هیاهو کردند ! همین جا کنار آدمهائی بزرگ شدم که جرات چشیدن لذت های بی پایان هیچ گناهی رو ندارند ! ولی همیشه در حال عذرخواهی از پروردگار اختصاصی قوم خودشون هستند !!!
وای که کلافم می کنند این جماعت نادان
پس خداوندا ! ای معبود بی همتا و ای ذات کبریا !!!
برای اینکه از آفرینش خود به ستوه نیایی حداقل من یکی به خاطر تمام گناهان ناآزموده ام از تو طلب بخشش و آمرزش دارم و متواضعانه از تو می خواهم که مرا مشمول اصل استدراج نموده و بصورت تدریجی فرصت هائی بیشتر و بهتر به من عطا کنی تا بتوانم هر آنچه شهوت در چنته دارم به منحصه ظهور رسانده و لذائذش را در همین فرصت باقیمانده از حیات بسیار کوتاهم تجربه کنم !
آمین ای خدای ناقلا ...
چهارشنبه 7/5/88

۱۳۸۸ خرداد ۲۷, چهارشنبه

پاسخ به فردا

سلام فرداهای دور سرزمین من !
اینجا شرق اندوه است . تمام سنگ فرش کوچه ها پوشیده از غبار تنهائی آزاد اندیشان و خاطرات تلخ تکرار مکرر تاریخ بی قراری آزادگان است .
تقدیر من است این
یا لعنتنی است جاودانه ...
باور کنید فرداهای دور که ما در تاریکی جهل و ناآگاهی کسان خود سوختیم .
باور کنید که ما جمله فریاد آزادی بودیم اما به بام تلخ نشسته
باور کنید که سراپا اشتیاق سوزان برابری و باور انسان بودیم اما در کویر نادانی
سبز بودیم و جهان و سرزمین مان را آباد می خواستیم اما قفس اندیشه های پدرانمان تنگ بود و درش بسته
تمام جرم ما این بود که می خواستیم به پرنده های این دیار درد بفهمانیم که آزادند اما سوگند که کاری دشوار بود
اتهام ما این بود که از خشونت تنفر داشتیم و در میدان آزادی شاهد کشتار بی قرارترین پرنده های روزگار خود بودیم
به خیل نظاره گران پیام صلح و دوستی می دادیم و ما را چنان می نگریستند که گوئی مسیح را به پای صلیبش می برند در جلجتا
سعادت هم نسلانمان را در تلاش و آبادی شهرها و روستاها می دانستیم و ما را مفسدان بی درد می خواندند
خدا را در ذره ذره این هستی ابدی می دیدیم و ما را به جرم شرک ، چون جمرات به سنگ تعصب رمی می کردند
رشته های افروخته تازیانه های پدران و برادرانمان که بر گونه ها و گرده هایمان فرود می آمد از دسترنج ما و سخاوت طبیعت زادگاه مادری مان بود
شاخه های زیتون سبز به زندان بانان تقدیم می کردیم و زخم های عمیق تازیانه و چماق بر انداممان نقش می بست
سلام فرداهای دور این مرز پر گهر
من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
صبح تا شام در هراس تازیانه و دشنام و زندانیم و شام تا سحر غرق در اندیشه بی حاصلی این همه عمر ، که چه بیهوده و افسرده گذشت
زخم های عمیق تازیانه را مرهم دستان دوستانی بود که مرهم نهد اما زخم های دشنام و سخره و تحقیر جماعتی نادان و ناآگاه را نوشداروئی نبود که التیام بخشد
چنین است روزگار ما ، اما ما استوار و سبز می مانیم
هین بگو که ناطقه جو می کند ، تا به قرنی بعد ما آبی رسد
ما وارسان بزرگ اندیشان انقلاب مشروطه و آزاداندیشان جنبش ناکام 28 مردادیم
می ایستیم در این تند باد ناراستی و خشونت و اتهام
به فرداهای خود بگوئید که ما نسلی بودیم که در غربت فهمیده نشدن پوسید تا توتیای چشمان گشوده به فرداهای دور باشد حتی اگر خود نباشد


السلام ای بعد ما آیندگان رفتنی
بر شما خوش باشد این غم خانه ناماندنی


چهارشنبه 27/3/88

۱۳۸۸ خرداد ۱۸, دوشنبه

به کجا چنین شتابان ...

این قافله بی ساربان به کجا می رود این گونه شتابان ؟
مفهوم جامعه چیست و سرنوشت ما تا کجا به کاستی های ذرات خرد آن پیوند خورده است ؟
مسیر حرکت دیالکتیک اجتماع که از مسیل های ویرانگر تاریخ انسان تنها مانده با خویش می گذرد ، کی و کجا به پهن دشت آزادی خواهد رسید ؟
این روزها با خود این گونه نجوا می کنم : اندکی صبر ، سحر نزدیک است ...
می ترسم از آنکه این چرخه بنیاد برافکن تاریخ ایرانی ، دیگر بار ما را به قرن های سکوت بازگرداند
تنها روزن امید من این روزها دستان دوستانی است که یاری می دهند تا دشمنی ها از یاد برده شوند ...

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبائی را خواهد گرفت
روزی که کمترین سرود بوسه است
و هر انسان برای هر انسان برادری است.
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند٬
قفل افسانه ایست
و قلب برای زندگی بس است .
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است٬
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.
روزی که آهنگ هر حرف٬ زندگی است٬
تا من به خاطر آخرین شعر
رنج جستجوی قافیه نبرم.
روزی که هر لب٬ ترانه ایست
تا کمترین سرود٬ بوسه باشد.
روزی که تو بیایی٬
برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود.
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم
و من آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی که دیگر
نباشم ...

دوشنبه 18 خرداد 88

۱۳۸۸ خرداد ۹, شنبه

تولد کیهانی

دیروز جمعه هشتم خرداد ماه 1388 سال روز تولد کیهانی من بود .
دیگر بار زندگی مال من است و تن من بخشی از طبیعت بی پایان گردیده است .
نفس های عمیق کشیدن زیر گنبد آبی پس از گشتی کسالت بار و طولانی در دهلیزهای تار و نمور فسردگی ، چون بال گشودن پرستوی به جای مانده از کوچ غریب خویشانش در بهاری است که از پس زمستانی سرد و ساکت برآمده و رشته پرندگان بازگشته از سرزمین های دوردست چون نقطه های پایان سطرها ، حجم مرموز تمام ناگفتنی هاست ...
سلام زندگی ، من هم هستم

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۹, سه‌شنبه

محو

محو شدم ، چندان که پای در این سراچه ویران نهادم
و حیرانم از هم آغوشی نیلوفر در بستر تب آلودِ مرداب
چندان که از گریز اوهام تو در غربت اندیشه هایم

خنده و زندگی

وقتی از درک ماهیت واقعیتی عاجز می شوی ، تنها راه رهائی ، بدان خندیدن است .
پس به زندگی و تمام پیشامدهایش بخند !

زندگی

زندگی فانی در لحظه های آنی شکل می گیرد

کوتاه

جام جان کلامم در گستره حضور تو لبریز از خنب وجود می شود

وامدار

هر بار که برایم از آوردگاه درون ، سخن ها می گویند ، این منم که وام دار می شوم !
سنگینی شرمساری به خاطر هیچ !

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۸, دوشنبه

بودا

کاش روزی فرا رسد که به تنهائی ، به تنهائی خویش پناه برم و در آنجا نه شاد باشم و نه افسرده .
این روزها معنای کلام او را خوب می فهمم . خسته ام از این چرخه های بیهوده تکرار . می جویم ارابه هایی که به جزیره کرت می روند ، پیش زوربا . تا شاید در معدن و در کنار او ، بیل و کلنگ به دست از فشار تکنولوژی بیاسایم !

یاران که چه یاریدم ، تنها مگذاریدم
چون عشق ملک برده است از چشم بشر خوابم ...

دوشنبه 28/2/88

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۳, چهارشنبه

شرق

شرق ، پندار جاودان
سرزمینی که بود آدمی
در شیار خشت ها
و سنگ فرش کوچه ها
تکرار می شود

بوم شب

تمام بودشم را آغوشی ساخته ام ،
تا سرود فراموشی را
در هم آغوشی با تو نجوا کنم .
ایستاده چون نقش سپید در بوم شب !
بر وسعت اشتیاقم هبوط کن

برای پدر خوانده

نشسته بر ایوان متروک
دلتنگ غبار جاده های سترون
سراب کلام را به بند تصویر می کشم

نطفه

در فاصله تکرار تیرگی هر شام ،
هزار بار به تو می اندیشم ؛
تصویرت نطفه نمی بندد ...

نفس

نفس ، تابوت آه هاست ...

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۱, دوشنبه

پدر خوانده

پدر خوانده رفت
ناگهان

و اتاق آبی من متروک شد

افیون گاه تنها ماوای دلتنگی هاست
و حرف های ساده
و گفتنی های بی ارزش
تا حرف های اساسی
و ناگفتنی های حزن آور
چاک گریبان آدمی را رها سازد

پدر خوانده رفت
و باز ناگهان شد

دوشنبه 21 اردیبهشت 88

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۶, چهارشنبه

ترک دوست

مرا به تختت ببند
می خواهم ترکت کنم ...

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۳, یکشنبه

موضوع

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وین حل معما نه تو خوانی و نه من
هست از پس پرده گفتگوی من و تو
چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من

چقدر پرم از حس نوشتن . و چه زود معماهای بسیار دورن و ناگفته های ناگفتنی بی شمار چون بغضی ، راه بر روزنه های برون می بندند و دوباره در لاک خود فر می شوم و اندیشه و اندیشه و اندیشه ... که چه باید کرد و چگونه اینگونه شد !
منی که می خواست جهانی را دگرگون کند ، قرن هاست که از حدیث های مکرر ناتوانی خویشتن خویش به ستوه آمده است .
شب و روزم غرق در این فکر شده که آیا پایان من این خواهد بود ؟
چه شد که تمام آرزوها و آرمان هایم رنگ باختند و دیگر یارای تصور شکلی و حسی آنها را ندارم .
به اطرافم نگاه می کنم . با همان قیاسهای همیشگی . دیوانه جماعت ، ساختار گراست . در هر زمان و مکانی به جستجوی نقش خود در دایره زنگی زمان است . چرا همه اینطوری شدند ؟ یا جبر گرای مطلق یا عمل اندیش ساکن و بی حرکت !!!

پایان این زندگی با باورهای من به کجا خواهد انجامید ؟ و این همه جوابی که بی سئوال باقی خواهند ماند ...

این روزها همه اطرافیان و رخدادها ، طعم گس بر مویرگهای اشتیاق می نشانند . روزگار دگرگون شده یا من از واقیعت ها دور شدها م ؟ حسی برای نوشتن و گفتن نیست . شوری برای دیدن و درنوردیدن نیست . با هر که سخن می گوئی سرشار از تلخی گزنده ناامیدی است . بعضی وقتها فکر می کنم شاید این هم برآمده از منش بازاری ایرانی جماعت است که هر وقت بپرسی کارو بارت چطوره بی درنگ خواهد گفت : " ای خدا رو شکر ، خبری نیست !!! " . هم مراتب تسلیم خود در برابر ذات اقدس اجبار (!) را بیان می کند و هم با کنایه های ظریف ایرانی می گوید که آه در بساط ندارد که نکرده اتفاق ، کسی چیزی از او نخواهد !!!

چنین است روزگار ما . دریغ از کورسوئی که در این ظلمت کده دل به نوازش چشم نوازش بدوزی و در دل این شام پلید ، صبح سپید را دردمندانه انتظار بکشی .

قصد گفتن هیچ ندارم . تنها گفتم که گفته باشد . «موضوع» برای گفتن باقی می ماند در این شرایط ؟

نامه ای برای یک دوست ( ژامک )

داستاني پنداري تكرار گونه از رنج هاي بي فضيلت انساني كه خود را در چهار ديوار هيچ انديشه ی پنهان و پيدایي در نمي يابد .
از كهكشان هاي بي انتهائي كه پيمودن مسير ابرگونه شان ، قرن هاي بي شماري به درازا مي كشد مي شنوم و بي درنگ مي انديشم : فراخي سياه جامه مسافري كه با خشمي حيواني در درونم مي خروشد تا كجاست كه به آني جهاني را در نظر مي گرداند و باز ، در چه بود خود متلاطمم مي كند .
از دلتنگي هاي ابدي خود براي دوستي آشنا مي نويسم كه گوئي در ضميرش زيسته ام كه اينگونه در غياب حضورش و در حضور غيبتش سخت به او معتادم ...
نوشتن براي ديگر گونه سرشتان مسيلي است نه از روي عادت كه نياز .
من كيستم كه اينگونه خود را به تصليب بي عدالتي هاي درونم آويخته ام و آيا منِِِِ ِ بدين سان بي قرار ، حقِ ِ پرداختن به ديگران را خواهم داشت
نوشتن گر چه براي فراموش كردن است اما فراموشي ِ آتش دورن ، جز ويراني ديگرتران سرانجامي نخواهد داشت ، آن هم ديگراني كه اندك آغوشهاي گرم تو در اين پهنه حيرتند .
كلمات من محدودند اما مگر من جز در اين زندان كوچك تن زيسته ام و اين چهار ديواري تنگ ، واژه هائي بيش از اين مي طلبند ؟
من از براي مصلحت در حبس دنيا مانده ام
من از كجا ، حبس از كجا ، مال كه را دزديده ام ؟

يكشنبه 4 مرداد 86

۱۳۸۸ اردیبهشت ۹, چهارشنبه

دلتنگی

من هیچی نیستم
ولی دلم برای همه چیز تنگ می شود ...

۱۳۸۸ فروردین ۲۹, شنبه

سفر

تو را سفر خواهم کرد ؛
بامدادان ،
هنگامی که اشتیاق در دامان شب سپیده می زاید
و جاده ها در مردمک چشمان افق ، کلبه خورشید می شوند
تو را من آغاز خواهم کرد .

مرا می خوانی تو بلند ،
و صدایت
زمزمه مبهم هستی است
در گوش های بودن
تو را آغوشی خواهم ساخت
به وسعت تردید های دم افزون ...

۱۳۸۷ اسفند ۲۲, پنجشنبه

واپسین روزهای زمستان87

زندگی مال من است ...
لذت های سکرآور هم آغوشی با روزها و شب های زمستان و احساس خواب آور سرما در زیر پوست ، چون امتداد نقطه چین آواز پرنده های مهاجر در افق های سرخ فام پائیزی ، رو به اتمام می رود .
پائیز من ، زمستان او ، زمستان من ، بهار او و این کشاکش همیشه فصل های نامتقارن ما ...
بودن ، احساس توام با ناسپاسی زیبائی های همیشه که پیش و پس از من ، اندام مشتاق هزاران هزار را در شتاب نگاهشان فشرده اند .
بهار می آید .
طعم شادمانی های کودکانه ، اسکناس های تانخورده وسوسه برانگیز ، بوی لباس های تازه و بینی فروشده در اندرون کفش های نو تا که گوئی باور عید را به ژرفای وجودش شادباش گوید ...
شروع دوباره ، اندیشه های جدید ، رهیافت ها و تعریف های دیگر ، سرشت دگرگون ، خواست ها و خواهش ها و یادهای تازه ...
پنجشنبه 22/12/87

۱۳۸۷ اسفند ۷, چهارشنبه

کمترین دانشی که به اجزای پیرامون داریم

کمترین دانشی که به اجزای پیرامون داریم ، شناخت ماهیت آدمی است . فیزیک دان بزرگی می گوید در جهان تنها حقایقی را باور کنید که قابل اندازه گیری باشند . آدمها حقایق محاط در کالبدی هستند که پیچیدگی های پس از فهمیدن زوایای نهانشان ، داده های جبری نخستین را به چالش می کشند .
یکی از لذت بخش ترین شهوت های زندگی من دیدن حفره های تاریک و عمیق اطرافیان است . بعضی ها مثل سیاه چاله های کهکشانی می مانند که تمام پیش فرض های نخستین را در نیستی زاینده درون خود می بلعند .
زیستن و فهمیدن آدمهای متفاوت توام با خطرهای فراوانی است .

کسانی که سخت ترین احکام را برای خود صادر می کنند و در برابر دیگران اما ، نرم خو و اشک چهره اند .
هرگز کسی چنین به کشتن خود بر نمی خیزد که ایشان به زندگی می نشینند !
دیشب گفتگوهای بی انتهای مان در حلقه ای درگرفت . حدیث بنگ و افیون بود و اعطای درویشی که می نالید : جهان پیر است و بی بنیاد ، از این فرهاد کش فریاد ...
فهمیدن آنگونه که کامو معتقد بود سرآغاز تحلیل رفتن است . افسردگی ، ویرانی ، میل دم افزون به تنهائی ، اشتیاق روزافزون به لودگی ، تغییر بطئی میل سخن گفتن به نیاز شنیدن ، حلقه تنگ دوستی های در حال فروپاشی ، دایره محدود روابط اجتماعی و احتمال نادر یافتن دوستان جدید و ... همه و همه نشانه هایی است از زوایه دید نزدیک به حقیقت اگر نگوئیم منطبق بر حقیقت . این جا که می رسیم بزنگاه انتخاب است . آیا حقیقت مطلق است یا مشمول نسبیت می گردد ؟ در صورت اطلاق اصل مطلق بودن ، آیا تصمیم آدمی در لحظه که بر پایه شعور همان دم نقش می بندد ، همواره دچار نقصان ابدی ناشی از عدم ادراک ازلی حقیقت نمی گردد ؟ و در این صورت درجه اعتبار علوم نظری و دریافت های تجربی بشر چیست ؟ یک تهی جاودان ؟
فلسفه بخشی جدائی ناپذیر از حیات ماست . ( ما یعنی آدمهایی که تنها داشته شان به قول حسین پناهی این است که رنجورند . بر مدار اندیشه می زیند و لابد برای خواننده ای که تا این سطر پیش آمده نیازی به این جمله معترضه نباشد که برای ایشان ، اندیشه اصلی ترین شریان حیات است نه وسیله ای برای طرح موضوعی به نام من و یا شمع جمع خاموشان گردیدن . چه ، تعداد موجودات انسانی که وقت شریفشان ! را صرف این موهومات ذهنی می کنند در تمام اعصار قلیل بوده و قلیل تر می گردد )
گاه که چون دیشبی در زاویه سکوت به ساخت گفتگوهای بی وقفه دوستانم می نگرم باز دچار این درگیری ذهنی می شوم که : فلسفه توجیه بودن ما نیست ؟ و درجه خودباوری و وزن بودن هرکسی متناسب با فن بیان و توان طرح پیچیده تر دیدگاه فلسفی اش نیست ؟!
به تعداد آدمهای روی زمین چشم هایی بر ایوان هستی گشوده اند که از یک نقطه مختصات کیهانی منحصر به فرد به روزگار می نگرند . بگذریم که این چشم ها هر روز و هر ساعت که می گذرد و به قاعده زمانی هر پلکی که می زنند دچار تردید در بنیان های پیشین خود گردیده و نگاه نوین و تکوین گرائی درونشان شکل می بندد . این چنین که می نگری چگونه می توانی بگوئی کیستی و یا لحظه ای در حریم امن باورهای تازه تنیده ات آرام بگیری ؟
این گونه است که هر کس بسته به شرایط پیش از تولد ( کیفیت زندگی والدین و اجداد بی شمارش ) ، حین کالبد تراشی در رحم مادر و بی شمار رویداد و رخدادهای کاملا تصادفی در طول حیات مسلح به حواسش ، از صدر تا ذیل ، از ازل تا ابد و از پیشین تا پسین هر حکایت و روایتی را بازپیرائی می کند و اغلب با اطمینان قاطع و به ندرت مردد ، به دیگر حاملان تصوری به نام هستی واگویه می کند .

۱۳۸۷ اسفند ۳, شنبه

لحظه

کجائی ؟ اینجا

در چه زمانی ؟ الان

تو کی هستی ؟ همین یک لحظه

ردپا

کوچه باغ های تنهائی من ،
رودهای روان ناآرام ،
و صدای محزون جیرجیرک ها
در هوای حیرت تب آلوده ...

فرجام

فرجام پیمودن این جاده های سرد ،
خاکستر کدام واژه فریبنده خواهد بود ؟

عشق سالهای وبا

عشق سالهای وباست ،
گمانم میوه ای خام خورده ای ،
یا شاید دستان لرزانت
به هراسی لذت بخش
گل ممنوعه ای چیده باشد ،
زمستان در راه است
خویش آشنای سالهای دور ،
بی شک سرمای سخت
ریشه های هوس را
چون اسکلت های تاکستان های خشکیده
در دفتر نیستی
رقم خواهد زد

نگاه

هنوز پچ پچ گام هایم بر گونه های زمین
در پس پرهیب تردیدهای دم افزون ،
جاده های همیشه را
چون نقطه های ناگفتنی ها
مثله می کند .

زمین من ،
سرگردان بی حاصل دشتهای هیچستان .

سواره رود زمان ،
مسافر آینه مکان است ...

نگاه

خود خواهی ، کنشی است راز آلود که تمام خواهش ها و رنج های بودن را به محاق فراموشی می برد ،
این تنها سلاح ایستادن در زاویه های مرموز...

نگاه

مرموز ترین زاویه نگاه منی ،
آن جا که سیلاب دلتنگی
در حفره های سیاه بودن
مدفون می شود ...

کوتاه

باز تو را چه می شود ؟
جان مرا تلاطمی
دست تو باز می نواخت
قلب مرا به اتفاق

هیچ برون نمی شود
زخمه چنگ و عود تو
زخمه بزن
تعب مکن
زهره اشتیاق را

۱۳۸۷ بهمن ۹, چهارشنبه

قطعنامه !

خداوند بزرگ ترین فاجعه دست ساز بشریت است ...
وقتی هست تو نیستی و وقتی که تو هست می شوی او ناچار به گزینش نیستی است .
بودن را گریز و گزیری نیست . نبودن است که قلبی آکنده می طلبد و اندیشه ای فراخ .
من هیچم چون همه چیز را خود را برگزیده ام به رای خویش نه به تابوت قرن ها عادت و توجیه و داستان سرائی نیاکان بی نوایم ...
وقتی که « هیچ کسی » یعنی توده متراکمی از اندیشه و احساس و خاطره که از آیند و روند بی حاصل آدمها و آهنها مصون و به دوری .
هیچی که باشی نه عقده تغییر اقتضائی دیگران را داری ( بعضی وقتها به اقتضای جبر روزگار با دعوت و خوشروئی و اغلب به یاری پروردگار ! به ضرب زور و شمشیر ) و نه جائی برای تغییر در لایه های درونت باقی می ماند .
آداب ادب شاید آن باشد که تیغ داوری نکشیم بر چهره کسی که نمی شناسیمش ...

۱۳۸۷ بهمن ۸, سه‌شنبه

زمین من !

زمستان 87 تند و سترون می گذرد .

هوا آلوده است آنقدر که دیدن چهره ساختمان ها از پس قاب پنجره اتاق کارم در طبقه نهم مرکز شهر ، شهوت تنفس را در درونم خفه می کند .

نمی تونم کاری کنم ، مثل همیشه فکر می کنم که چی باید بشم ولی همینجا ایستادم ...

سال پر حادثه ای بود . ازدواج خواهر و برادر ، مرگ زن عمو ...

دوستانم گوئی به صرافتی چون من گرفتارند و خفته خفته را کی کند بیدار ؟
هیچ کس رمق خندیدن و شادی نداره

وقتی می رم سفر احساس می کنم هیچ وقت تو زندگی ام اینقدر به رفتن و فراموش شدن در پیچ و خم جاده های سرد محتاج نبوده ام .

راستی چرا بارون نمی بارد ساعت ها و هفته ها و ماه ها و سال ها ؟ هیچ وقت از حس بارون مثل وقتی که تو صد سال تنهائی 6 سال پیاپی بارید ارضاء نشدم .

خاتمی می آید یا موسوی ؟ نمی دونم .
آه اگر آزادی سرودی می خواند ، کوچک تر حتی ، از گلوگاه یکی پرنده ...

سال هاست تلویزیون نگاه نمی کنم . این روزها بعضی جاها و تو برخورد برخی آدمها احساس می کنم از جریان سیال ( خرده مگیر نازنین ! ) زندگی عقبم !

مادرم دیگه پسرشو تو سی سالگی نمی فهمه ! سالهاست دلم برای نوازش موهام و دود سیگار تو لاله گوشم تنگ شده ...

پول ندارم ! واقعا حالم داره بد می شه . صبحها وقتی بهش فکر می کنم سرم گرم می شه و فکر ...

راستی دلم برای وسوسه های شهوت گونه انتحار تنگ شده .

به تنهائی ابدی خودم پس از نیستی پدر و مادر که فکر می کنم ، تقریبا چشمام بی رنگ می شه ...

راستی من کیستم و از چه رو این سان به خود می لولم ؟ کاش پاسخ ، تنها در مرزهای انتزاعی فلسفه بسنده نمی شد و به آواهای شبانه سرازیر می گشت .

سیگار . وای چه سخت سعی می کنم کمتر هم آغوشت باشم تا که بیشتر به عمق برهنه سینه هایم بگیرانمت ...

ترافیک . کاش نبود . کاشکی ... ولی خوب اینجا ایران است ، صدای ما را از بزنگاه فهمیدن می شنوید !

و اما من ! کاش خوب بشم . باور کن مادر دلم برای اون حسی که بعد از چند روز سرما خوردگی شدید و بی قراری و بی خوابی و ... وقتی اولین لمحه های شفا را در گونه های کبودت لمس می کنی ، تنگ شده . کاش می شد مغزم از این همه گردش و محاسبه و تحلیل و رشک و خواهش و ... های مکرر خلاص می شد . دلم می خواهد بگم : من می خواهم به کودکی ام برگردم ، ولی تو می دونی مادر که اصلا روزگار خوبی نبود . لااقل برای من و تو که می خواستیم ، اما نمی تونستیم کودکانه بازی کنیم و همیشه تو سیلی می زدی ، من گریه می کردم . یه خاله خاله بازی اشکناک برای من و دردناک برای تو ...

نوشتن یعنی چی ؟ قلم من آیا محملی برای گشودن عقده های من نیست ؟ به راستی می توان ذات ادراک خود از آنچه هست را بکر و بی غرض بازگفت ؟ هنر آیا فوران خواهش های دست نیافته و سرمستی کامیابی های این اواخر نیست ؟

بدبینم ! واقع بینی تعبیری بیرونی جز بدبینی نخواهد داشت .

۱۳۸۷ بهمن ۷, دوشنبه

آن شب نخست ...

شبی که پنجره تنها بود
و تنهایی زاویه باز پنجره بود

شبی که پرده ساکن بود
و سکون سنگینی پرده بی تحرک بود

شبی که آینه تنها بود
و تنهائی انعکاس خالی نور در آینه بود

شبی که کلام رسوا بود
و رسوائی پوچی واژه بود

شبی که صندلی منتظر بود
و انتظار صندلی شکسته بود

شبی که اتاق بی حوصله بود
و حوصله اتاق آبی متروک بود

شبی که من فراموش شده بودم
و فراموشی کودکی بهت زده بود

شبی که مرگ نوزاد بود
و نوزاد فرجام فاصله بود

شبی که ماه زنی حامله بود پشت ابرهای سیاه
و صورت زمین آبستن قطره بود