چشمانت را بر انحناي حقيقت مماس كن
در من اقيانوسي است
كه تلالوات را چونان ستبر موج پژواك مي كند
گام هايت را ديگرگونه آغاز كن
در من خورشيدي است
كه بر كوچه هاي بي خويشيت مي تابد
دستانت را از آستين به در كن
در من آتشي است
كه بر سرماي بودنت تازيانه مي زند
آوازت را فاتحانه ساز كن
در من بغضي است
كه نجوايت را به وسعت اندوه اشتياق
بر خوابهاي سترون فرياد مي كشد
واژه هايت را چاه نيمه كن
در من واحه اي است
كه تا دستهاي لوت تشنه است
در من بيدار شو روياي نيمه شب
با من سكوت كهنه اي است
با من شكوه خفته اي است
در من اقيانوسي است
كه تلالوات را چونان ستبر موج پژواك مي كند
گام هايت را ديگرگونه آغاز كن
در من خورشيدي است
كه بر كوچه هاي بي خويشيت مي تابد
دستانت را از آستين به در كن
در من آتشي است
كه بر سرماي بودنت تازيانه مي زند
آوازت را فاتحانه ساز كن
در من بغضي است
كه نجوايت را به وسعت اندوه اشتياق
بر خوابهاي سترون فرياد مي كشد
واژه هايت را چاه نيمه كن
در من واحه اي است
كه تا دستهاي لوت تشنه است
در من بيدار شو روياي نيمه شب
با من سكوت كهنه اي است
با من شكوه خفته اي است
