۱۳۸۸ خرداد ۹, شنبه

تولد کیهانی

دیروز جمعه هشتم خرداد ماه 1388 سال روز تولد کیهانی من بود .
دیگر بار زندگی مال من است و تن من بخشی از طبیعت بی پایان گردیده است .
نفس های عمیق کشیدن زیر گنبد آبی پس از گشتی کسالت بار و طولانی در دهلیزهای تار و نمور فسردگی ، چون بال گشودن پرستوی به جای مانده از کوچ غریب خویشانش در بهاری است که از پس زمستانی سرد و ساکت برآمده و رشته پرندگان بازگشته از سرزمین های دوردست چون نقطه های پایان سطرها ، حجم مرموز تمام ناگفتنی هاست ...
سلام زندگی ، من هم هستم

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۹, سه‌شنبه

محو

محو شدم ، چندان که پای در این سراچه ویران نهادم
و حیرانم از هم آغوشی نیلوفر در بستر تب آلودِ مرداب
چندان که از گریز اوهام تو در غربت اندیشه هایم

خنده و زندگی

وقتی از درک ماهیت واقعیتی عاجز می شوی ، تنها راه رهائی ، بدان خندیدن است .
پس به زندگی و تمام پیشامدهایش بخند !

زندگی

زندگی فانی در لحظه های آنی شکل می گیرد

کوتاه

جام جان کلامم در گستره حضور تو لبریز از خنب وجود می شود

وامدار

هر بار که برایم از آوردگاه درون ، سخن ها می گویند ، این منم که وام دار می شوم !
سنگینی شرمساری به خاطر هیچ !

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۸, دوشنبه

بودا

کاش روزی فرا رسد که به تنهائی ، به تنهائی خویش پناه برم و در آنجا نه شاد باشم و نه افسرده .
این روزها معنای کلام او را خوب می فهمم . خسته ام از این چرخه های بیهوده تکرار . می جویم ارابه هایی که به جزیره کرت می روند ، پیش زوربا . تا شاید در معدن و در کنار او ، بیل و کلنگ به دست از فشار تکنولوژی بیاسایم !

یاران که چه یاریدم ، تنها مگذاریدم
چون عشق ملک برده است از چشم بشر خوابم ...

دوشنبه 28/2/88

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۳, چهارشنبه

شرق

شرق ، پندار جاودان
سرزمینی که بود آدمی
در شیار خشت ها
و سنگ فرش کوچه ها
تکرار می شود

بوم شب

تمام بودشم را آغوشی ساخته ام ،
تا سرود فراموشی را
در هم آغوشی با تو نجوا کنم .
ایستاده چون نقش سپید در بوم شب !
بر وسعت اشتیاقم هبوط کن

برای پدر خوانده

نشسته بر ایوان متروک
دلتنگ غبار جاده های سترون
سراب کلام را به بند تصویر می کشم

نطفه

در فاصله تکرار تیرگی هر شام ،
هزار بار به تو می اندیشم ؛
تصویرت نطفه نمی بندد ...

نفس

نفس ، تابوت آه هاست ...

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۱, دوشنبه

پدر خوانده

پدر خوانده رفت
ناگهان

و اتاق آبی من متروک شد

افیون گاه تنها ماوای دلتنگی هاست
و حرف های ساده
و گفتنی های بی ارزش
تا حرف های اساسی
و ناگفتنی های حزن آور
چاک گریبان آدمی را رها سازد

پدر خوانده رفت
و باز ناگهان شد

دوشنبه 21 اردیبهشت 88

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۶, چهارشنبه

ترک دوست

مرا به تختت ببند
می خواهم ترکت کنم ...

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۳, یکشنبه

موضوع

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وین حل معما نه تو خوانی و نه من
هست از پس پرده گفتگوی من و تو
چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من

چقدر پرم از حس نوشتن . و چه زود معماهای بسیار دورن و ناگفته های ناگفتنی بی شمار چون بغضی ، راه بر روزنه های برون می بندند و دوباره در لاک خود فر می شوم و اندیشه و اندیشه و اندیشه ... که چه باید کرد و چگونه اینگونه شد !
منی که می خواست جهانی را دگرگون کند ، قرن هاست که از حدیث های مکرر ناتوانی خویشتن خویش به ستوه آمده است .
شب و روزم غرق در این فکر شده که آیا پایان من این خواهد بود ؟
چه شد که تمام آرزوها و آرمان هایم رنگ باختند و دیگر یارای تصور شکلی و حسی آنها را ندارم .
به اطرافم نگاه می کنم . با همان قیاسهای همیشگی . دیوانه جماعت ، ساختار گراست . در هر زمان و مکانی به جستجوی نقش خود در دایره زنگی زمان است . چرا همه اینطوری شدند ؟ یا جبر گرای مطلق یا عمل اندیش ساکن و بی حرکت !!!

پایان این زندگی با باورهای من به کجا خواهد انجامید ؟ و این همه جوابی که بی سئوال باقی خواهند ماند ...

این روزها همه اطرافیان و رخدادها ، طعم گس بر مویرگهای اشتیاق می نشانند . روزگار دگرگون شده یا من از واقیعت ها دور شدها م ؟ حسی برای نوشتن و گفتن نیست . شوری برای دیدن و درنوردیدن نیست . با هر که سخن می گوئی سرشار از تلخی گزنده ناامیدی است . بعضی وقتها فکر می کنم شاید این هم برآمده از منش بازاری ایرانی جماعت است که هر وقت بپرسی کارو بارت چطوره بی درنگ خواهد گفت : " ای خدا رو شکر ، خبری نیست !!! " . هم مراتب تسلیم خود در برابر ذات اقدس اجبار (!) را بیان می کند و هم با کنایه های ظریف ایرانی می گوید که آه در بساط ندارد که نکرده اتفاق ، کسی چیزی از او نخواهد !!!

چنین است روزگار ما . دریغ از کورسوئی که در این ظلمت کده دل به نوازش چشم نوازش بدوزی و در دل این شام پلید ، صبح سپید را دردمندانه انتظار بکشی .

قصد گفتن هیچ ندارم . تنها گفتم که گفته باشد . «موضوع» برای گفتن باقی می ماند در این شرایط ؟

نامه ای برای یک دوست ( ژامک )

داستاني پنداري تكرار گونه از رنج هاي بي فضيلت انساني كه خود را در چهار ديوار هيچ انديشه ی پنهان و پيدایي در نمي يابد .
از كهكشان هاي بي انتهائي كه پيمودن مسير ابرگونه شان ، قرن هاي بي شماري به درازا مي كشد مي شنوم و بي درنگ مي انديشم : فراخي سياه جامه مسافري كه با خشمي حيواني در درونم مي خروشد تا كجاست كه به آني جهاني را در نظر مي گرداند و باز ، در چه بود خود متلاطمم مي كند .
از دلتنگي هاي ابدي خود براي دوستي آشنا مي نويسم كه گوئي در ضميرش زيسته ام كه اينگونه در غياب حضورش و در حضور غيبتش سخت به او معتادم ...
نوشتن براي ديگر گونه سرشتان مسيلي است نه از روي عادت كه نياز .
من كيستم كه اينگونه خود را به تصليب بي عدالتي هاي درونم آويخته ام و آيا منِِِِ ِ بدين سان بي قرار ، حقِ ِ پرداختن به ديگران را خواهم داشت
نوشتن گر چه براي فراموش كردن است اما فراموشي ِ آتش دورن ، جز ويراني ديگرتران سرانجامي نخواهد داشت ، آن هم ديگراني كه اندك آغوشهاي گرم تو در اين پهنه حيرتند .
كلمات من محدودند اما مگر من جز در اين زندان كوچك تن زيسته ام و اين چهار ديواري تنگ ، واژه هائي بيش از اين مي طلبند ؟
من از براي مصلحت در حبس دنيا مانده ام
من از كجا ، حبس از كجا ، مال كه را دزديده ام ؟

يكشنبه 4 مرداد 86