فکر می کنم بیش از اندازه سرم شلوغه ، این دغدغه های همیشگی اطرافیان مجالی برای گوشه نشستن با خود باقی نمی ذراه ، و ابعاد ناموزون تکنولوژی که هیچ حریم خلوتی برام باقی نمی گذارد .
می خواهم سکوت کنم بسیار بیش از این که هست
آرام باشم فراتر از آنچه از خود سلب کرده ام
بی تفاوت به دنیا و شر و شورش
خاموش و دور از گرانان
به یک خودشکنی نیاز دارم
هاله های خودستائی داره دیوونم می کنه
این همه ارتباط با دیگران برای چیست ؟
شنیدن و نگفتن های همیشه باید یه جائی تموم بشه
من مسئول شخم زدن مزرعه ی نگاهم تا افق های سرخ فام هستم نه چیز دیگری
محکومیت هم حدی داره اصلا کی این محکومیت رو واسه آدم ها تعیین می کنه جز درجه حساسیت خودش به اطراف
بودن در کنار و زیستن در درون دیگران خوبه ولی وقتی که خودت به درجه ای از خود بسندگی رسیده باشی که بی قرار و کاسه چه کنم به دست نباشی
تنهائی ، تنهائی ، تنهائی عریان
هستیم و انکارش می کنیم
بهش محتاجیم و سعی داریم ازش فرار کنیم
همیشه فکر می کنم شاید نزدیک ترین حادثه نزدیکی با دیگری در آغوش کشیدن پیکر او به تمامی باشد اما باز هم در آن خلسه تو ، توئی و او ، اوست ...
بی خیال موبایل ، بی خیال دوستان و احوال پرسی ها و همه کارهای مسخره دیگه ای که بخشی از روزمرگی های همیشه شده
باید گوشه عزلت جست و تکلیف کار با اهریمن درون یکسره کرد
این جور به اطرافیان و دوستان هم خیانت نمی شه
چون خیلی وقت ها از چیزی که هستیم صحبت نمی کنیم بلکه از شخصیتی سخن می گوئیم که دوست داریم باشیم .
به قول منوچهر آتشی :
همیشه از آنچه نیست سخن می گوئیم
از آب در بیابان
و
در خانه
عشق و نان
( این گونه انگار زندگانی را زیباتر می یابیم )
همیشه
از آنچه نیست بلندتر سخن می گوئیم
از مهربانی در مهمانی ، از شرف در سودا
از داد در بیداد
تا بوده
این گونه بوده قصه ی ما
( دنیای یاوه را انگار این گونه گواراتر توانیم داشت )
اکنون بنشین
تا ، باری ، از آن چه هست سخن بگوئیم
از دروغ بگوئیم که حرام است اما
مانند قارچ از فراز دیوارهامان بر می خیزد
آن گونه
که جای گندم و گل سرخ را تنگ کرده است
همین ...
بدرود آی تمام شهرهای رفته بر باد ....
یکشنبه 21 آذر 89