۱۳۸۹ مرداد ۳, یکشنبه

نقش و شخص دیگری

کلمه در ذات خود حامل عنصر معنا است . بگذریم که خود آوائی بیش نیست اما گاه شهری را به آشوب می کشد ، گاهی پرهیب سبک بودن آدمی را به تمامی به چالش می کشد و زمانی رد پای اندیشه های دوردستی را در ذهن بیدار می کند . هنوز کارکرد کلمه در روابط درون و بیرون انسان برایم شگفت آور است .
کلمه بنیادی ترین ابزار انتقال اندیشه است . اگر فلسفه را توجیه چرائی بودش آدمی ، از کالبد شکافی حوزه شناخت تا روانشناسی رفتار بدانیم ، کلمه در کجای این معادله خواهد نشست ؟
برای تقسیم بندی حوزه های فکری تنها کلماتی کافیست . این به خودی خود اعجاز کلام نمی تواند باشد ؟
وقتی آشوب های ناپیدای درون ، پهنای گستره زندگی را با تمام ابعاد و اجزایش ، بی درنگ به محاق جنون می کشاند ، تنها با گفتن « دلتنگم » معنای این واژه را به دیگر حاملان معنا منتقل می کنیم . دلتنگم چیست ؟ رابطه معنا و آوا چگونه است ؟ پیدایش آوا مقدم است یا زایش معنا ؟ کارکرد رابطه علت و معلول اینجا چگونه است ؟ ماهیت معنای دلتنگی بر وجود آوایی به نام دلتنگی مقدم است یا بالعکس ؟
کلمات شاید قراردادهای بیش نباشند اما پیدایش آنها بی شک بی تاثیر از درجه حزن آوایشان نبوده است . از چیستی کلمه که بگذریم و فرض را بر نقطه اکنون بگذاریم باز می بینی معناهای جدید به دنبال واژه ای برای دیده شدن می گردند . کلمات بی شماری در حافظه تاریخی جامعه و ذهن اکتسابی آدمی است . گاه معنای تازه ای در ذهن ، واژه ای قدیمی را لباسی تازه می پوشاند .
چیست این سقف بلند ساده بسیار نقش
وین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست
اما نقش و شخص ...
بودن آدمی مستلزم نگاهی است که او خود را ، در بازتعریف نگاه او ، ترسیم نماید . شاندل در سرود آفرینش می گوید :
هرکسی،به اندازه ای که احساسش ميکنند، «هست»
هرکسی را نه بدانگونه که «هست» ، احساس ميکنند
بدانگونه که «احساسش» ميکنند ، هست
انسان یک « لفظ » است
که بر زبان آشنا می گذرد
و « بودن » خویش را از زبان دوست می شنود
هر کس «کلمه » ای است
که از عقیم ماندن می هراسد ...
وقتی بودن تو به دیدن دیگری گره می خورد ، توابع بیشماری در منحنی تعاملات ذهنی شکل می بندد . انعکاس این نگاه در ذهن مشتاق آدمی است که ریشه های بودن او را به ستوه می آورد . نمونه روشن آن شاید « عشق » باشد . عشق را تفسیرهای بی شماری است . از جوهر بودش آدمی تا مامور تن در زیر نقاب روح !
سال های زیادی روزگارم به سختی گذشت تا بعد از طوفانی ویران کننده در تمام ابعاد ذهن ، به نگاهی تازه و افقی جدید دست یابم . به گمانم نمی بایست از آنکه ویرانت می کند تا این بار بنای دست ساز خودت را بر روی مخروبه های شخصیت دیگری ساخته ات ، بنا کنی ، متنفر باشی . این یک عقب نشینی کامل خواهد بود یا شاید عدم درک جوهر این اتفاق .
دیدن دوباره آنکه از ذهنت می شوئی به هزار زخم و عریانی سرد تنهائی و چشمه های خشکیده نگاه ، دیگر بار جز نفرین تلخ روزگار چه می توانست باشد ؟
به هر روی کارزار غریبی است ناتوانی پس از اتفاق بعید عشق ! ناتوانی در دیدن و ناگزیری در زیستن با او !
چه باید کرد ؟
شخص و نقش پاسخ ذهن خسته من ، به افسون عشق بود . تفکیک شخص به معنای اندامی که تجسم تجسد فردی اوست با نقش به معنای تجسم ذهنی مخاطب در دهلیزهای ذهنی ام .
حالا نقش او ، مخاطب همیشه توست و شخص او ، کالبدی در میان هزاران هزار اندام .
هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست
ور نه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست
این معنای پذیرش زودهنگام شکست در ذهن نیست . عشق به گمان من طوفانی است که باید رامش کرد . تعادل در رابطه ، شرط بلوغ و تکوین ارتباط با دیگری است . عشق ، ورود به کارزاری است که تو خود ، پیشاپیش برای شکست خوردن از دیگری و به یادگار زخم خوردن از وی ، در عرصه اش ورود می کنی .
نقش اما ، تقسیم ذهن به دو بخش گوینده و مخاطب است . در ابتدا سخت و نامتعارف و پیشتر که می روی ، عوامل بلوغ ذهن ، در دو سوی فهمیدن و فهمیده شدن تقسیم می شوند . این آغازی است برای تنهائی جاویدی که آدمی محکومش بوده از روز نخستین . با این تفاوت که انتخاب می شود ، انتخابت نمی کند !
صنما جفا رها کن ، کرم این روا ندارد
بنگر به سوی دردی ، که ز کس دوا ندارد
ز فلک فتاد طشتم ، به محیط غرقه گشتم
به درون بحر جز تو ، دلم آشنا ندارد ...

یکشنبه 3 مرداد 89