۱۳۸۷ آذر ۱۲, سهشنبه
۱۳۸۷ آذر ۵, سهشنبه
۱۳۸۷ آبان ۳۰, پنجشنبه
زمستان 85
حيرانم از تو بگويم
كه شبهايم را چنين پاسفت كرده اي
يا از خود بگويم
كه روزهايم را چنين مبهوت كرده ام
يا از انديشه هاي فراخ آدمي
كه در فاصله كوتاه هستي و نيستي فراموش گشته است
از مادرم بگويم
كه در اين نيم روز سرد زمستاني
كه دانه هاي سفيد برف بر سينه سرد زمين پنجه مي سايد
با عينك پهن پيرانه نگاه
ملحفه سفيد پتوي مرا رج مي زند
تا شايد نوروز برايم ديگرگونه فصلي باشد
از ترك هاي انار بگويم
كه شعرش در شب كوچه هاي شهر لغزيد و رفت
و شاعرش خنديد و نشست
يا از پسري كه در اصفهان شعر مي سرايد
و راز بزرگ مورچه ها را مي داند
دوباره حيرانم
و اين بار نمي خواستم
واژه بودن را
هندوي حلقه شعرم سازم
۱۳۸۶ اسفند ۱۳, دوشنبه
سیاست
«اگر من يك ديكتاتور بودم و يا اگر يك ديكتاتور با من درباره چگونگی تحكيم قدرت خود مشورت میكرد اين نكات را به او توصيه میكردم: «تا ميتوانی جامعه مدنی را تخريب و نابود كن. مراكز آموزش و متفكران و انديشمندان جامعه را آزاد نگذار و تا ميتوانی آنها را از بين ببر. اگر میخواهی قدرت جبار را حفظ كنی همواره ملت خود را در خطر تهديد خارجی قرار بده. تهديد به جنگ ملت را به زير سلطه ديكتار میكشاند. سعی كن كه ملت هميشه از خطر جنگ و خطر قدرت خارجی در ترس و نگرانی باشد. اما يك كار مهم ديگر اين است كه اعتماد در جامعه را تا ميتوانی تضعيف كن. سعی كن كه ملت به هيچ كس اعتماد نكند. اعتماد در جامعه را بايد از بين برد. يك كار مهم ديگر اين است كه مردم تقيه و دو رويه بازی را فضيلت بدانند. سعی كن مردم بجای صداقت و يكرنگی به ظاهر سازی و تظاهر روی بياورند. اين مهم نيست كه در خانه و افكار خود چطور میانديشند، مهم اين است كه خود را مذهبی و متقی وانمود كنند.»
برگرفته از کتاب سیاست نوشته ارسطو !!!
خنده و فراموشي
تا جوان بودم از خنده غافل بودم، بعدها که چشمانم بازتر شد و حقيقت را ديدم به خنده افتادم و همچنان مي خندم .
(کي ير کگور)
در خنده، فراموشي و رهايي تواماً و يکجا شکل مي گيرد. زمان ولو به صورت کوتاه مدت از سير يکنواخت و کسالت آورش خارج مي شود. وقفه يي کوتاه در روزمرگي حاصل آمده تا به عبارتي گسست رخ دهد، اما نه گسست در ادامه و تقويت پيوستگي که لازمه سير خطي تاريخ است. بلکه چندگانگي روان که روايت يگانه را نيز به چالش مي گيرد. بنابراين خنده بخشي از جهان شيزوفرنيک مي شود که در آن گفتار تکه تکه شده براي لحظاتي هم که شده گفتار پيوسته را مرعوب مي کند.مساله تماماً بر سر به چالش کشانيدن پيوستگي و ديدگاه خطي است. اين کار به وسيله خنده صورت مي پذيرد، در خنده به جاي کلام ابعاد تن است که به حرکت درمي آيد تا که روايت رسمي و اتوريته کلام را انکار کند. در اينجا «لحظه» اهميتي افزون پيدا مي کند چون در لحظه خنده رخ مي دهد يا در لحظاتي در مقياس زمان مي خنديم. يعني در لحظاتي از رهاشدن از سنگيني و خفقان پيوستگي زمان است که خنده شکل مي گيرد و از اين نظر همواره در وضعيت اپوزيسيون قرار دارد چون خنده روايت غالب نيست. مفهوم لحظه و توقف در آن نيز در عين حال طغيان عليه زمان خطي است. مقصود از توقف در لحظه در واقع در «حال» زندگي کردن است «حال»يي که بدون تامل در گذشته و بدون قرباني کردن حال در آينده، به خودي خود جالب تلقي مي شود. با اين همه خنده محصول فراموشي است، بدون فراموشي نمي توان به خنده درآمد و قهقهه زد. اما خود فراموشي محصول جابه جايي چشم انداز است. ثابت ماندن چشم انداز براي مدتي طولاني منجر به ايجاد متافيزيک (باور قوي) مي شود که سنگيني آن امکان تحرک را سلب مي کند (منظور از امکان تحرک تغيير چشم انداز است).هر چشم انداز داراي يک مرکز ثقل است که با تغيير در چشم انداز، مرکز ثقل نيز تغيير مي کند. منظور از مرکز ثقل آن ستون اصلي يي است که تمامي باورها در آن چشم انداز بر اساس همان مرکز ثقل ايجاد و توجيه مي شود. بنابراين با تغيير در چشم انداز، مرکز ثقل نيز تغيير مي کند و به تعداد چشم اندازهاي متنوع، مراکز ثقل متنوع شکل مي گيرد. مرکز ثقل را مي توان همان حقيقت در نظر گرفت. هنگامي که حقيقتي متکثر شد اين به آن معنا خواهد بود که ديگر حقيقتي وجود ندارد و بنابراين موضوع «ارزش ثابت» منتفي مي شود.بدين سان ما با يک نسبي گرايي به معني شيوع ارزش هاي متنوع مواجهيم که باب پيوستگي و يکپارچگي در تاريخ را که متکي بر روايت کلان است، مي بندد. در اينجا خطي بودن مدرنيسم به عنوان نظري غالب به چالش کشانده مي شود و خنده در تقابل با مدرنيسم خود را با نسبي گرايي پست مدرن هماهنگ تر مي بيند. در پست مدرنيسم جهان خطي به پايان مي رسد. گذار از مدرنيسم به پست مدرنيسم به معناي گذر از زمان خطي به زمان دوراني (تکراري) نيز هست. مقصود از زمان دوراني «تکرار بازي» است. اين بازي تکراري همان چشم اندازهاي متکثر است که با وقفه تکرار مي شوند و هرگونه باور ثابت (تکيه بر چشم انداز ثابت) و جوهر را انکار مي کنند. هنگامي که از همه چيز ارزش زدايي شود اين به آن معنا نيز خواهد بود که همه چيز به سطح و تصوير تبديل مي شود يا به عبارت ديگر نمايش اهميت افزون مي يابد. در نمايش بازيگران نقش هاي متنوع و گاه متضادي را ايفا مي کنند. اين ايفاي نقش ماوراي ارزش گذاري (چشم انداز ثابت) است که رخ مي دهد. بدين سان بازيگران نقش بازي مي کنند. بدون آنکه نقش خود را جدي بگيرند و بدون آنکه براي مدتي طولاني در نقش ثابت (چشم انداز ثابت) قرار بگيرند زيرا اين خود بازي کردن است که اهميت دارد و تکرار مي شود. اکنون چه کسي مي تواند بخندد؟ آن کس مي تواند بخندد که به تعبير نيچه بر بلندي ايستاده است. مقصود از بلندي ارتفاع است. ارتفاع ايجاد فاصله مي کند، به تعبير ديگر ارتفاع همان فرارفتن از موقعيت زماني و مکاني است که در واقع نام ديگر فراموشي است، زيرا در پيوستگي زمان و مکان گسست ايجاد مي کند. نيچه در بخش سوم کتاب چنين گفت زرتشت گويي در پاسخ به همين مساله است که با لحني مسيح گونه مي گويد؛ «... چه کسي در ميان شما هم مي تواند بخندد و هم عروج کرده باشد؟ آن کس که بر فراز بلندترين کوه ايستاده است، خنده مي زند بر همه نمايش ها و جدي بودن هاي حزن آور».1 بدين سال خنده با فراموشي و سطحي بودن (تعدد چشم اندازها و نفي جوهر ثابت) ارتباط پيدا مي کند. مثال مشهوري از شوپنهاور که ارتباط مناسبي با اين بحث پيدا مي کند مي تواند جالب به نظر آيد. از نظر شوپنهاور شيزوفرني (پراکندگي) با بيشترين ميزان فراواني در ميان بازيگران رخ مي دهد زيرا از نظر او اين جماعت (بازيگران) بسيار بد از حافظه شان مدد مي گيرند بدان علت که بازيگران بنابر موقعيت شغلي که دارند هر روز مي بايستي در يک رل ايفاي نقش کنند و دفعه ديگر در موقعيت و رلي متفاوت. بنابراين چشم اندازها دائماً تغيير پيدا مي کند. بدين صورت است که حافظه تخريب مي شود و تخريب حافظه يعني از بين رفتن پيوستگي و توالي امور. جالب هم آن است که شوپنهاور نشانه سلامت فکر را به ياد آوردن حافظه به معني پيوستگي ذهن قلمداد مي کند. او در تشريح جنون آن را رشته گسيخته حافظه در نظر مي گيرد. يعني در پريشان گويي (از آن به جنون تعبير مي کند) نوعي عدم پيوستگي وجود دارد زيرا نشانه سلامت واقعي ذهن همانا به ياد آوردن و فعاليت مداوم حافظه است. اکنون شايد بهتر بتوان جايگاه خنده را دريافت. خنده در کانون گسيختگي و چندپارگي جهان قرار مي گيرد حتي خنديدن ما به موقعيت هاي خنده آور ناشي از آن است که در کار جهان خرق عادتي صورتي گرفته و آن چيزي که قاعدتاً مي بايستي محقق شود، انجام نگرفته و مثلاً سوژه يي «خارج از نت» نواخته است به اين ترتيب خنده به مثابه يک شوک، خواب پيوسته جهان کهنه و يکنواخت را به کابوس مبدل مي کند. بيهوده نيست که خنده در جهان کهنه همواره با ديوانگي (جنون) و در تقابل با حافظه تعريف مي شده است، اين مساله صرفاً اختصاص به افلاطون نداشته است حتي در لالتيا ويستارا معروف ترين داستان زندگي بودا شاکياموني، اين گونه آمده است که «درست در آن هنگام که او (بودا) زاده شد، در سراسر گيتي هر آن که بيمار بود شفا يافت، هر آن که کور بود، ديد. هر آن که کر بود، شنيد و هر آن که ديوانه بود «حافظه اش» را باز فراچنگ آورد.» اين ديوانگي و در عين حال ناشي از سرشاري ذهن و استعلاي آن نيز است. خنده با اين تعبير به نظر مي رسد که به خصوص در نيچه جايگاه اصلي خود را پيدا مي کند. در همين رابطه است که ژرژ باتاي ميراث دار مستقيم نيچه در ارتباط با موقعيت خنده در انديشه نيچه حرف نهايي را مي زند. او مي نويسد؛ «نيچه حتي تا آن اندازه پيش رفت که از چشم انداز حقيقت فلسفي بيشترين ارزش را به انفجار خنده داد (باشد که هر حقيقتي که شما را به خنده نينداخته است حداقل براي يک بار هم که شده به عنوان خطا انگاشته شود). با اين همه درست است که تمايل مخالف اين عقيده نيچه دست بالا را به دست آورد و خنده يا بيان بي رحمانه بي ارزش بودن قلب، همراه حقيقت تبديل به چيزي متعالي بي وزن و رها شده ».2 مساله فاصله (ارتفاع) براي خنديدن براي نيچه اهميت اصلي را دارد زيرا فاصله دنياي سوژه را از دنياي ابژه جدا مي کند اما اين فاصله همچنين نگاه از بالا به پايين است در آنجا آفرينندگي (خلاقيت) با خنده ممزوج مي شود و به خنده بعدي عميق تر مي دهد که با خنده توده متمايز و متقابل مي شود. جهان جداي سوژه از ابژه همچنين جهان «دکنستراسيون» (واسازي) deconstruction نيز است. در دکنستراسيون سوژه بر ابژه منطبق نمي شود و از اين نظر اساس خنده و چندپارگي نيز است از طرفي ديگر فاصله ميان اين دو (سوژه با ابژه) هرگونه تقارني را زير سوال مي برد و بر همين مبنا است که خنده ويژگي دنياي ناپيوسته و نامتقارن است و همچنين به همين دليل است که با جهاني پست مدرن منطبق تر است.
نوشته نادر شهریوری
۱۳۸۶ اسفند ۸, چهارشنبه
یادآوری یک شعر کهنه
چشمانت را بر انحناي حقيقت مماس كن
در من اقيانوسي است
كه تلالوات را چونان ستبر موج پژواك مي كند
گام هايت را ديگرگونه آغاز كن
در من خورشيدي است
كه بر كوچه هاي بي خويشيت مي تابد
دستانت را از آستين به در كن
در من آتشي است
كه بر سرماي بودنت تازيانه مي زند
آوازت را فاتحانه ساز كن
در من بغضي است
كه نجوايت را به وسعت اندوه اشتياق
بر خوابهاي سترون فرياد مي كشد
واژه هايت را چاه نيمه كن
در من واحه اي است
كه تا دستهاي لوت تشنه است
در من بيدار شو روياي نيمه شب
با من سكوت كهنه اي است
با من شكوه خفته اي است
در من اقيانوسي است
كه تلالوات را چونان ستبر موج پژواك مي كند
گام هايت را ديگرگونه آغاز كن
در من خورشيدي است
كه بر كوچه هاي بي خويشيت مي تابد
دستانت را از آستين به در كن
در من آتشي است
كه بر سرماي بودنت تازيانه مي زند
آوازت را فاتحانه ساز كن
در من بغضي است
كه نجوايت را به وسعت اندوه اشتياق
بر خوابهاي سترون فرياد مي كشد
واژه هايت را چاه نيمه كن
در من واحه اي است
كه تا دستهاي لوت تشنه است
در من بيدار شو روياي نيمه شب
با من سكوت كهنه اي است
با من شكوه خفته اي است
یک نوشته کهنه ...

عشق دهنده و بزرگي آفرين است
چگونه است كه آدمي به اسرار خوف ناك دورن خود پي مي برد ؟
عشق ويران گر است
عشق حجاب بين پندارهاي ساده آدمي را ويران مي سازد و پهنه بي انتهاي بودن را به روي او مي گشايد
هميشه با اين باور زيسته ام كه تا هنگامي كه عشق به وجودي را در درونت تجربه نكرده باشي تنها تصويري ساده از تنهائي خواهي داشت اما پس از آن به ماهيت واقعي تنهائي خود و مرزهاي بي انتهاي بي خويشي پي مي بري
كسي كه عشقش به درونت راه مي برد به تو مي آموزد كه تحمل عظيم تنهائي چقدر با ورود او دشوار مي گردد
زندگي آميزه اي است از مفاهيم متناقض و عشق اوج نمايش واقيتهاي غير قابل تصور است
تحمل كن
همين
ضمنا جايي فهميدم كه هر انساني مي بايد بار تنهائي اش را خود به دوش كشد
مفهوم تكان دهنده اي است
اما من باورش كردم و در خلال اين باور رنج عظيم زايمان شخصيت جديد خودم را درد كشيدم
چگونه است كه آدمي به اسرار خوف ناك دورن خود پي مي برد ؟
عشق ويران گر است
عشق حجاب بين پندارهاي ساده آدمي را ويران مي سازد و پهنه بي انتهاي بودن را به روي او مي گشايد
هميشه با اين باور زيسته ام كه تا هنگامي كه عشق به وجودي را در درونت تجربه نكرده باشي تنها تصويري ساده از تنهائي خواهي داشت اما پس از آن به ماهيت واقعي تنهائي خود و مرزهاي بي انتهاي بي خويشي پي مي بري
كسي كه عشقش به درونت راه مي برد به تو مي آموزد كه تحمل عظيم تنهائي چقدر با ورود او دشوار مي گردد
زندگي آميزه اي است از مفاهيم متناقض و عشق اوج نمايش واقيتهاي غير قابل تصور است
تحمل كن
همين
ضمنا جايي فهميدم كه هر انساني مي بايد بار تنهائي اش را خود به دوش كشد
مفهوم تكان دهنده اي است
اما من باورش كردم و در خلال اين باور رنج عظيم زايمان شخصيت جديد خودم را درد كشيدم
سایه های تردید لابلای خطوط نانوشته زندگی من ...
در نوشتن وسوسه ای است که مرزهای تشنگی را سیراب می کند آنگاه که یقین می داری که رنجهای بودن را به کتیبه های جاودانگی می سائی . جان کلام ؛ همیشه در سر داشتم که محفلی شیشه ای برای گفت و شنودهای بی انتهای خود با دوستان اندکم داشته باشم و این شاید آغازی باشد برای ثبت دلتگی های بی شمار زندگی من و شما که تنها یک بار در بازه بی انتهای زمان با هم خواهیم آزمود ... ریشه های تنهائی و اندوه بودن اندازه های حضورم را همچون خوره می جوند و این نه سیاه بینی که روشنی دردناک واقع بینی است . سپاس که مرا خواهید خواند و سپاس که دفتر مشترک مان را خواهید سرود . بی تو این دفتر خالی ، تا چند ، تا چند ورق خواهد خورد ...
اشتراک در:
پستها (Atom)

