حيرانم از تو بگويم
كه شبهايم را چنين پاسفت كرده اي
يا از خود بگويم
كه روزهايم را چنين مبهوت كرده ام
يا از انديشه هاي فراخ آدمي
كه در فاصله كوتاه هستي و نيستي فراموش گشته است
از مادرم بگويم
كه در اين نيم روز سرد زمستاني
كه دانه هاي سفيد برف بر سينه سرد زمين پنجه مي سايد
با عينك پهن پيرانه نگاه
ملحفه سفيد پتوي مرا رج مي زند
تا شايد نوروز برايم ديگرگونه فصلي باشد
از ترك هاي انار بگويم
كه شعرش در شب كوچه هاي شهر لغزيد و رفت
و شاعرش خنديد و نشست
يا از پسري كه در اصفهان شعر مي سرايد
و راز بزرگ مورچه ها را مي داند
دوباره حيرانم
و اين بار نمي خواستم
واژه بودن را
هندوي حلقه شعرم سازم
۱ نظر:
امروز اشکهایم باز لغزیدند باز گریستم تلخ تلخ تلخ و اینبار تنها باریست که مطمئنم برای چه می گریم به آسمان مینگرم که او نیز چه تلخ می گرید چند شب پیش به تو اعتراض کردم مادر که چرا دوام نیاوردی چرا تنهایی مرا تنهاتر کردی مگر چه می شد که تو سالهای سال همانگونه که این ماههای آخر بودی می ماندی و تو چه تلخ درسم دادی این سه روز گذشته که سه بار سرم زدم و شاید یک هزارم لحظه هایت را درک کردم تازه رنج سه ساله ات را فهمیدم دستهای ورم کرده ات چشمهای نیمه بازت و دردهایی که تو در سکوت کشیدی مادر من استقامت تو را در این سه روز تحسین کردم و دلم برای آغوشت که سالها به درد عادت داشت تنگ شده است راستی کدام قسمت و کدام فرشته تو را خواست که اینگونه از درد خسته ات کرد ؟ مادر دلم برای سالهای سخت تنهاییت می سوزد مادر دیشب دلم در آشپزخانه خانه قدیمی شکست و گریستم تلخ مادر مادر مادر بی تو همه چیز تلخه مادر جای دستهایت را می بوسم و به انتظار مرگ ثانیه شماری می کنم که بی تو همه چی تلخه مادر به فرشته مرگ سفارش مرا کن که توان بودن ندارم و باور کنم که سفارش مرا می کنی و این ماشین مرا به کام مرگ می برد
ارسال یک نظر