۱۳۸۸ خرداد ۱۸, دوشنبه

به کجا چنین شتابان ...

این قافله بی ساربان به کجا می رود این گونه شتابان ؟
مفهوم جامعه چیست و سرنوشت ما تا کجا به کاستی های ذرات خرد آن پیوند خورده است ؟
مسیر حرکت دیالکتیک اجتماع که از مسیل های ویرانگر تاریخ انسان تنها مانده با خویش می گذرد ، کی و کجا به پهن دشت آزادی خواهد رسید ؟
این روزها با خود این گونه نجوا می کنم : اندکی صبر ، سحر نزدیک است ...
می ترسم از آنکه این چرخه بنیاد برافکن تاریخ ایرانی ، دیگر بار ما را به قرن های سکوت بازگرداند
تنها روزن امید من این روزها دستان دوستانی است که یاری می دهند تا دشمنی ها از یاد برده شوند ...

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبائی را خواهد گرفت
روزی که کمترین سرود بوسه است
و هر انسان برای هر انسان برادری است.
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند٬
قفل افسانه ایست
و قلب برای زندگی بس است .
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است٬
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.
روزی که آهنگ هر حرف٬ زندگی است٬
تا من به خاطر آخرین شعر
رنج جستجوی قافیه نبرم.
روزی که هر لب٬ ترانه ایست
تا کمترین سرود٬ بوسه باشد.
روزی که تو بیایی٬
برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود.
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم
و من آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی که دیگر
نباشم ...

دوشنبه 18 خرداد 88