خداوند بزرگ ترین فاجعه دست ساز بشریت است ...
وقتی هست تو نیستی و وقتی که تو هست می شوی او ناچار به گزینش نیستی است .
بودن را گریز و گزیری نیست . نبودن است که قلبی آکنده می طلبد و اندیشه ای فراخ .
من هیچم چون همه چیز را خود را برگزیده ام به رای خویش نه به تابوت قرن ها عادت و توجیه و داستان سرائی نیاکان بی نوایم ...
وقتی که « هیچ کسی » یعنی توده متراکمی از اندیشه و احساس و خاطره که از آیند و روند بی حاصل آدمها و آهنها مصون و به دوری .
هیچی که باشی نه عقده تغییر اقتضائی دیگران را داری ( بعضی وقتها به اقتضای جبر روزگار با دعوت و خوشروئی و اغلب به یاری پروردگار ! به ضرب زور و شمشیر ) و نه جائی برای تغییر در لایه های درونت باقی می ماند .
آداب ادب شاید آن باشد که تیغ داوری نکشیم بر چهره کسی که نمی شناسیمش ...
اشتراک در:
پستها (Atom)