نگاهش به تیغ تقدیر تیره گشته
بی قراری هایش را ای کاش ،
دستان آشنائی
از ترک های دیوار ، آهسته برچیند
دریا ، پابرهنه می رقصید ...
15 مهر 88
۱۳۸۸ مهر ۱۵, چهارشنبه
اشتراک در:
پستها (Atom)
هر وقت خواستم بگویم آدمها چند دسته هستند ،دسته های جدیدتری کشف شدند ، هر وقت می خواستم بگویم کیستم ، من جدیدی در من زاده شد ، پاسخ هر سئوالی را که یافتم ، پرسش های بی شماری به شمار سئوالاتم افزوده شدند ، به جائی رسیده ام که بگویم در آن چه اکنون می اندیشم و باور دارم نیز ، تردید دارم . چه: لحظه ای دیگر و پیمودن این راه دراز از نو ...