۱۳۸۸ آذر ۲۴, سه‌شنبه

شبی که پنجره تنها بود

دیشب داشتم لام الف لام واسه خودم راه می رفتم . خراب کوچه های بی خویشی بودم . از اون شبها بود که نمی تونی بفهمی کجا باید بری ! همینطور بی اراده راه رفتم . می دونی راه رفتن مثل تریاق می مونه واسه یه دیوانه . بماند که تازگی ها دارم معنای خستگی و پیری رو تو سنگینی پاهام بعد از راه رفتن های طولانی تجربه می کنم .
رسیدم به ایستگاه مترو . دلم واسه مادرم تنگ شده بود . زنگ زد . صداشو که شنیدم با خودم زمزمه کردم : خبرت خراب تر کرد و ...
توی مترو بودم . مثل صحنه نمایش می دیدم دیشب همه ی اتفاقات رو . آدم ها داشتند نقش بازی می کردند ولی من این بازی ها رو باور داشتم .بچه ها شوخی شوخی سنگ می زدند ، غورباغه ها جدی جدی می مردند ...
بوی گس خستگی تمام پهنای چهره ها رو پوشانده بود . ترس از نگاه کردن به اطراف وقتی تو جلد ویرانی هستم بزرگ ترین مشکلم می شه . اضطراب دیدن چهره های سرد و سنگی که با نفرت به اطرافیان نگاه می کنند تهی از ذره ای انرژی و احساس . دلم می خواست معمای هستی شجریان رو بلند فریاد بزنم .
هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست
ور نه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست
داشتم فکر می کردم که باز مثل بچه ها اشک نریزم . به ایستگاه مقصد رسیدم . همه داشتند می دویدند . از اون رازهای سر به مهر !هوا سرد بود . هوای گریه ساز کرده بودم . سیگاری گیراندم . وای که چه دود عودی داشت . نقشینه سرد نفس ها و آه های تو به تو . نفس تابوت آه هاست گوئی .
نوای موسیقی در ذهنم امتداد داشت . چیست این سقف بلند ساده بسیار نقش ، وین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست ...
توی حیاط خونه یکی دو تا از همسایه ها ایستاده بودند . لابد باید گفتگویی در می گرفت . رفتم از در بالائی برم خونه . توان حرف زدن نداشتم .
صحنه بعدی چیده شد . سلام در اوج خرابی به مادر و پدرم . سی و دو سالمه اما هنوز مادرم منو نمی فهمه . همیشه با خودم فکر می کنم که چند سال دیگه باید زنده بمونم که مادرم پسرشو بفهمه . کاش تو این کویر تنهائی که خودش منو کشونده اینجا ، مخاطب تمام شعرهای ناسروده ام می شد .
تلویزیون بی بی سی داشت بچه های سبز دانشگاه های تهران رو نشون می داد . چقدر تنها بودند و چه بغضی گلوی کوچک آزادی رو گرفته بود . پدر رفت تو کانال یک خودمون ! شمار قلیلی فریب خورده را که داشتند شعارهای ساختار شکنانه می داند نشان می داد و سرانجام رویاروئی دو گروه را که اینگونه رقم خورد : دانشجویان بیدار که همه بالای 30 سال بودند و به نظر می رسید هنوز دارند واحد های پیش دانشگاهی مربوط به دوره سیکل و دیپلم رو می گذرانند به تندیس های آزادی حمله کردند و ... وای زمین تنها مانده با خویش !
دردا و حسرتا که عنانم ز دست رفت
دستم نمی رسد که بگیرم عنان دوست ....
تلویزیون رو خاموش کردم . حالم بدتر شده بود . به اتاق آبی پناه بردم . صدای موسیقی رو تا جائی که می شد بلند کردم . دوباره سیگاری گیراندم .
رنجور عشق دوست چنانم که هر دید
رحمت کند مگر دل نا مهربان دوست ...
ما برای این روزگار نیستیم . نه شادی های هایمان محملی دارد و نه بی خویشی هایمان را کوچه هایی هست که بر گونه های عاشق زمین تنها مانده با خویش قدم گذاریم و نجوای های دل نوازش را ، که تنها ماندگان را به خود می خواند ، گوش فرا دهیم . تقدیر من است این یا لعنتی است جاودانه ؟
پایان شب همچنان با نوای خسته این دل مجنون امتداد می یافت .
صنما جفا رها کن ، کرم این روا ندارد
بنگر به سوی دردی ، که ز کس دوا ندارد ...
یکشنبه 22/9/88