۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۳, چهارشنبه

شرق

شرق ، پندار جاودان
سرزمینی که بود آدمی
در شیار خشت ها
و سنگ فرش کوچه ها
تکرار می شود

بوم شب

تمام بودشم را آغوشی ساخته ام ،
تا سرود فراموشی را
در هم آغوشی با تو نجوا کنم .
ایستاده چون نقش سپید در بوم شب !
بر وسعت اشتیاقم هبوط کن

برای پدر خوانده

نشسته بر ایوان متروک
دلتنگ غبار جاده های سترون
سراب کلام را به بند تصویر می کشم

نطفه

در فاصله تکرار تیرگی هر شام ،
هزار بار به تو می اندیشم ؛
تصویرت نطفه نمی بندد ...

نفس

نفس ، تابوت آه هاست ...