بارها با خود در خلوت تنهائی تکرار کرده ام و یا در حضور اندک دوستانی که می توان در حضورشان بلند فکر کرد ، گفته ام که به راستی شیوه زیستن یک انسان ، نه مگر بزرگ ترین هنر اوست ؟
تنگ غروب سیگاری گیراندم . طرح واره ای از خنده بر لبانم نشست . یاد واژه دوستی افتادم که می گوید سیگاری چوقزاندم ! تند و سریع در گوشه دنجی که جز در آن توان پک های عمیق بر ساقه سیگارم ندارم ، بساط مبهم اندیشه هایم را پهن کردم . چقدر این سیگارهای تنهائی را دوست دارم . گوئی دود عودشان چون مخاطبی بصیر در مقابل دیدگانم شکل می بندد و
۱۳۸۸ دی ۲۳, چهارشنبه
اشتراک در:
پستها (Atom)