سلام فرداهای دور سرزمین من !
اینجا شرق اندوه است . تمام سنگ فرش کوچه ها پوشیده از غبار تنهائی آزاد اندیشان و خاطرات تلخ تکرار مکرر تاریخ بی قراری آزادگان است .
تقدیر من است این
یا لعنتنی است جاودانه ...
باور کنید فرداهای دور که ما در تاریکی جهل و ناآگاهی کسان خود سوختیم .
باور کنید که ما جمله فریاد آزادی بودیم اما به بام تلخ نشسته
باور کنید که سراپا اشتیاق سوزان برابری و باور انسان بودیم اما در کویر نادانی
سبز بودیم و جهان و سرزمین مان را آباد می خواستیم اما قفس اندیشه های پدرانمان تنگ بود و درش بسته
تمام جرم ما این بود که می خواستیم به پرنده های این دیار درد بفهمانیم که آزادند اما سوگند که کاری دشوار بود
اتهام ما این بود که از خشونت تنفر داشتیم و در میدان آزادی شاهد کشتار بی قرارترین پرنده های روزگار خود بودیم
به خیل نظاره گران پیام صلح و دوستی می دادیم و ما را چنان می نگریستند که گوئی مسیح را به پای صلیبش می برند در جلجتا
سعادت هم نسلانمان را در تلاش و آبادی شهرها و روستاها می دانستیم و ما را مفسدان بی درد می خواندند
خدا را در ذره ذره این هستی ابدی می دیدیم و ما را به جرم شرک ، چون جمرات به سنگ تعصب رمی می کردند
رشته های افروخته تازیانه های پدران و برادرانمان که بر گونه ها و گرده هایمان فرود می آمد از دسترنج ما و سخاوت طبیعت زادگاه مادری مان بود
شاخه های زیتون سبز به زندان بانان تقدیم می کردیم و زخم های عمیق تازیانه و چماق بر انداممان نقش می بست
سلام فرداهای دور این مرز پر گهر
من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
صبح تا شام در هراس تازیانه و دشنام و زندانیم و شام تا سحر غرق در اندیشه بی حاصلی این همه عمر ، که چه بیهوده و افسرده گذشت
زخم های عمیق تازیانه را مرهم دستان دوستانی بود که مرهم نهد اما زخم های دشنام و سخره و تحقیر جماعتی نادان و ناآگاه را نوشداروئی نبود که التیام بخشد
چنین است روزگار ما ، اما ما استوار و سبز می مانیم
هین بگو که ناطقه جو می کند ، تا به قرنی بعد ما آبی رسد
ما وارسان بزرگ اندیشان انقلاب مشروطه و آزاداندیشان جنبش ناکام 28 مردادیم
می ایستیم در این تند باد ناراستی و خشونت و اتهام
به فرداهای خود بگوئید که ما نسلی بودیم که در غربت فهمیده نشدن پوسید تا توتیای چشمان گشوده به فرداهای دور باشد حتی اگر خود نباشد
السلام ای بعد ما آیندگان رفتنی
بر شما خوش باشد این غم خانه ناماندنی
چهارشنبه 27/3/88
۱۳۸۸ خرداد ۲۷, چهارشنبه
۱۳۸۸ خرداد ۱۸, دوشنبه
به کجا چنین شتابان ...
این قافله بی ساربان به کجا می رود این گونه شتابان ؟
مفهوم جامعه چیست و سرنوشت ما تا کجا به کاستی های ذرات خرد آن پیوند خورده است ؟
مسیر حرکت دیالکتیک اجتماع که از مسیل های ویرانگر تاریخ انسان تنها مانده با خویش می گذرد ، کی و کجا به پهن دشت آزادی خواهد رسید ؟
این روزها با خود این گونه نجوا می کنم : اندکی صبر ، سحر نزدیک است ...
می ترسم از آنکه این چرخه بنیاد برافکن تاریخ ایرانی ، دیگر بار ما را به قرن های سکوت بازگرداند
تنها روزن امید من این روزها دستان دوستانی است که یاری می دهند تا دشمنی ها از یاد برده شوند ...
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبائی را خواهد گرفت
روزی که کمترین سرود بوسه است
و هر انسان برای هر انسان برادری است.
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند٬
قفل افسانه ایست
و قلب برای زندگی بس است .
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است٬
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.
روزی که آهنگ هر حرف٬ زندگی است٬
تا من به خاطر آخرین شعر
رنج جستجوی قافیه نبرم.
روزی که هر لب٬ ترانه ایست
تا کمترین سرود٬ بوسه باشد.
روزی که تو بیایی٬
برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود.
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم
و من آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی که دیگر
نباشم ...
دوشنبه 18 خرداد 88
مفهوم جامعه چیست و سرنوشت ما تا کجا به کاستی های ذرات خرد آن پیوند خورده است ؟
مسیر حرکت دیالکتیک اجتماع که از مسیل های ویرانگر تاریخ انسان تنها مانده با خویش می گذرد ، کی و کجا به پهن دشت آزادی خواهد رسید ؟
این روزها با خود این گونه نجوا می کنم : اندکی صبر ، سحر نزدیک است ...
می ترسم از آنکه این چرخه بنیاد برافکن تاریخ ایرانی ، دیگر بار ما را به قرن های سکوت بازگرداند
تنها روزن امید من این روزها دستان دوستانی است که یاری می دهند تا دشمنی ها از یاد برده شوند ...
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبائی را خواهد گرفت
روزی که کمترین سرود بوسه است
و هر انسان برای هر انسان برادری است.
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند٬
قفل افسانه ایست
و قلب برای زندگی بس است .
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است٬
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.
روزی که آهنگ هر حرف٬ زندگی است٬
تا من به خاطر آخرین شعر
رنج جستجوی قافیه نبرم.
روزی که هر لب٬ ترانه ایست
تا کمترین سرود٬ بوسه باشد.
روزی که تو بیایی٬
برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود.
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم
و من آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی که دیگر
نباشم ...
دوشنبه 18 خرداد 88
اشتراک در:
پستها (Atom)