۱۳۸۷ اسفند ۳, شنبه

لحظه

کجائی ؟ اینجا

در چه زمانی ؟ الان

تو کی هستی ؟ همین یک لحظه

ردپا

کوچه باغ های تنهائی من ،
رودهای روان ناآرام ،
و صدای محزون جیرجیرک ها
در هوای حیرت تب آلوده ...

فرجام

فرجام پیمودن این جاده های سرد ،
خاکستر کدام واژه فریبنده خواهد بود ؟

عشق سالهای وبا

عشق سالهای وباست ،
گمانم میوه ای خام خورده ای ،
یا شاید دستان لرزانت
به هراسی لذت بخش
گل ممنوعه ای چیده باشد ،
زمستان در راه است
خویش آشنای سالهای دور ،
بی شک سرمای سخت
ریشه های هوس را
چون اسکلت های تاکستان های خشکیده
در دفتر نیستی
رقم خواهد زد

نگاه

هنوز پچ پچ گام هایم بر گونه های زمین
در پس پرهیب تردیدهای دم افزون ،
جاده های همیشه را
چون نقطه های ناگفتنی ها
مثله می کند .

زمین من ،
سرگردان بی حاصل دشتهای هیچستان .

سواره رود زمان ،
مسافر آینه مکان است ...

نگاه

خود خواهی ، کنشی است راز آلود که تمام خواهش ها و رنج های بودن را به محاق فراموشی می برد ،
این تنها سلاح ایستادن در زاویه های مرموز...

نگاه

مرموز ترین زاویه نگاه منی ،
آن جا که سیلاب دلتنگی
در حفره های سیاه بودن
مدفون می شود ...

کوتاه

باز تو را چه می شود ؟
جان مرا تلاطمی
دست تو باز می نواخت
قلب مرا به اتفاق

هیچ برون نمی شود
زخمه چنگ و عود تو
زخمه بزن
تعب مکن
زهره اشتیاق را