کوچه باغ های تنهائی من ،
رودهای روان ناآرام ،
و صدای محزون جیرجیرک ها
در هوای حیرت تب آلوده ...
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هر وقت خواستم بگویم آدمها چند دسته هستند ،دسته های جدیدتری کشف شدند ، هر وقت می خواستم بگویم کیستم ، من جدیدی در من زاده شد ، پاسخ هر سئوالی را که یافتم ، پرسش های بی شماری به شمار سئوالاتم افزوده شدند ، به جائی رسیده ام که بگویم در آن چه اکنون می اندیشم و باور دارم نیز ، تردید دارم . چه: لحظه ای دیگر و پیمودن این راه دراز از نو ...
۱ نظر:
سکوت تو را لحظهای میخواهد
تا ر بیکرانگی بودن
ما شوی
ارسال یک نظر