۱۳۸۷ بهمن ۹, چهارشنبه

قطعنامه !

خداوند بزرگ ترین فاجعه دست ساز بشریت است ...
وقتی هست تو نیستی و وقتی که تو هست می شوی او ناچار به گزینش نیستی است .
بودن را گریز و گزیری نیست . نبودن است که قلبی آکنده می طلبد و اندیشه ای فراخ .
من هیچم چون همه چیز را خود را برگزیده ام به رای خویش نه به تابوت قرن ها عادت و توجیه و داستان سرائی نیاکان بی نوایم ...
وقتی که « هیچ کسی » یعنی توده متراکمی از اندیشه و احساس و خاطره که از آیند و روند بی حاصل آدمها و آهنها مصون و به دوری .
هیچی که باشی نه عقده تغییر اقتضائی دیگران را داری ( بعضی وقتها به اقتضای جبر روزگار با دعوت و خوشروئی و اغلب به یاری پروردگار ! به ضرب زور و شمشیر ) و نه جائی برای تغییر در لایه های درونت باقی می ماند .
آداب ادب شاید آن باشد که تیغ داوری نکشیم بر چهره کسی که نمی شناسیمش ...

۴ نظر:

شهرزاد کاریابی گفت...
این نظر توسط نویسنده حذف شده است.
ناشناس گفت...

خیلی بچه که بودم ! همیشه با خودم فکر می کردم روزی خواهد آمد که از نزدیک سرانگشتان پروردگار تابلوئی زیبا یا شعری شگرف را لمس کنم ؟!


به نظرم
از لمس گذشتی
معاشقه داری با حروف
فقط کمی سنگین می‌روی

ناشناس گفت...

وقتی به مرز بلوغ، ترک برداشتن انار حسرتم رسیده بودم، دایه جانم قدسی دفتری با قفل و کلید هدیة بلوغم داد
وه که چه حالی
نه یک دفترچة سفید با نقش دل‌های صورتی که جهانم داد. می‌شد، هرچه می‌خواستم بنویسم
بگویم
دور از چشم مادر
دور از جبر و خفقان. یک کلید کافی است
یک کلید زرد، کوچک که به زنجیری بود
فکر می‌کردم چون من نمی‌رم سر اسباب خانم والده
همه مثل منن
حالا من دوست داشتم کلیدم را پنهان نکنم
خیلی سال طول کشید تا فهمیدم اخبار گلگون دخترانه‌ام برگة جراید بساط صبحانة مادر بود
اون، خیانت بود
هرگز نبخشیدم
منم می‌نویسم
مثل تو در عیان و آشکار می‌نویسم
نقد می‌شوم، طنز می‌پذیرم، همه را به بهای جان خریدم
وقتی حتی از سایه‌ام ابا داشتم
وقتی هم که از مرگ بازگشتم
آموخته بودم همه در حزن سنگین وهم دنیا فرو رفتیم
من به همه سرک می‌کشم
ببخش نازنینم
دزدانه سرک کشیدن من را
تو هم به خانه بیا و تلافی کن
ولی مرا به جهل انسانی‌ام ببخش
که هیچ نمی‌دانم
سخت نگیر
اول با مرگ برقص
اگر اجازه‌ت داد
وبلاگت را بر غیر ببند قبل از آن‌که لبان من دوزی

January 30, 2009 2:29 AM

ناشناس گفت...

تنهاييت چون من بوي كاغذ گرفته است
راه ها را هزار راه ها را هزار راه هاي هزار پا را در خود ميبينم كه در من سرخ و تند ميروند و من كه باز بازمي مانم از خود و تو مجالي ديگر براي گفتن من...با لال واژه هايت...
جهت را كه گم مي كنم رو به حقيقت ايستاده ام...