۱۳۸۷ اسفند ۲۲, پنجشنبه

واپسین روزهای زمستان87

زندگی مال من است ...
لذت های سکرآور هم آغوشی با روزها و شب های زمستان و احساس خواب آور سرما در زیر پوست ، چون امتداد نقطه چین آواز پرنده های مهاجر در افق های سرخ فام پائیزی ، رو به اتمام می رود .
پائیز من ، زمستان او ، زمستان من ، بهار او و این کشاکش همیشه فصل های نامتقارن ما ...
بودن ، احساس توام با ناسپاسی زیبائی های همیشه که پیش و پس از من ، اندام مشتاق هزاران هزار را در شتاب نگاهشان فشرده اند .
بهار می آید .
طعم شادمانی های کودکانه ، اسکناس های تانخورده وسوسه برانگیز ، بوی لباس های تازه و بینی فروشده در اندرون کفش های نو تا که گوئی باور عید را به ژرفای وجودش شادباش گوید ...
شروع دوباره ، اندیشه های جدید ، رهیافت ها و تعریف های دیگر ، سرشت دگرگون ، خواست ها و خواهش ها و یادهای تازه ...
پنجشنبه 22/12/87

۱ نظر:

مانی گفت...

همه این روزا پر از پیامک ! های متعدد و ایمیل های جورواجور بود که بوی عید می دادن اما این نوشته بیشتر از همه و همه چیز بوی عیدو به خودش گرفته، در خاطرم می مونه . . . ممنونم