چندی پیش با محمود سخن می گفتیم . واکاوی و درون نگاری های پریشان گونه از زاویه های سرد و تاریک روزهائی که به سرعت می گذرند و فاصله کوتاه بین بودن و نبودن ما را نقطه چین می کنند . گفتم آزرده ام از اتفاقات بی ارزشی که مسیل زندگی ام را انباشته می سازند . گفت معنای زندگی چیزی جز این روزمرگی های همیشه نیست . پاسخش دادم که می دانم زندگی متشکل از خرده اتفاقات پلشت است ، اما رنجم از آن روست که این پلشتی ها ، تمام فرصت بودنم را به تاراج می برند . کاش دیگران و دیگرتران زندگی ، بگونه ای بایسته و شایسته ، جملگی می دانستند که جزئیات رفتار و پندارشان چه سان در خاطره زمان باقی می ماند و زاویه های تنگ نگاه به تنها فرصت بودنمان در کنار یکدیگر ، چگونه معبرهای عصرمان را باریک و تیره می کند ...
فردا بود
عشق لبخند رهائی بود
پرنده نفیر آزادی بود
نگاه آبستن فهم بود
نیستی مترادف تاریکی بود
دیگری آغوش مهر بود
گونه فصل بوسه بود
دلتنگی دلیل باران بود
درخت تعریف معبد بود
زمین گستره زیستن بود
درد مرز لذت بود
و من اما ، نبودم ...
۱ نظر:
ای که گفتی یعنی چه؟؟؟؟؟
بعدشم کجا بودی نبودی؟؟؟؟!!!!!!!
ارسال یک نظر