نگاهش کردم
پنداشتم آنکه می فهمد ، بی گمان می بخشد
آنکه بغض تنهائی گلوی کوچکش را می فشارد ،
دست خسته ام را خواهد فشرد ،
اما نه ...
یکشنبه 23 آبان 89
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هر وقت خواستم بگویم آدمها چند دسته هستند ،دسته های جدیدتری کشف شدند ، هر وقت می خواستم بگویم کیستم ، من جدیدی در من زاده شد ، پاسخ هر سئوالی را که یافتم ، پرسش های بی شماری به شمار سئوالاتم افزوده شدند ، به جائی رسیده ام که بگویم در آن چه اکنون می اندیشم و باور دارم نیز ، تردید دارم . چه: لحظه ای دیگر و پیمودن این راه دراز از نو ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر