۱۳۸۷ اسفند ۷, چهارشنبه

کمترین دانشی که به اجزای پیرامون داریم

کمترین دانشی که به اجزای پیرامون داریم ، شناخت ماهیت آدمی است . فیزیک دان بزرگی می گوید در جهان تنها حقایقی را باور کنید که قابل اندازه گیری باشند . آدمها حقایق محاط در کالبدی هستند که پیچیدگی های پس از فهمیدن زوایای نهانشان ، داده های جبری نخستین را به چالش می کشند .
یکی از لذت بخش ترین شهوت های زندگی من دیدن حفره های تاریک و عمیق اطرافیان است . بعضی ها مثل سیاه چاله های کهکشانی می مانند که تمام پیش فرض های نخستین را در نیستی زاینده درون خود می بلعند .
زیستن و فهمیدن آدمهای متفاوت توام با خطرهای فراوانی است .

کسانی که سخت ترین احکام را برای خود صادر می کنند و در برابر دیگران اما ، نرم خو و اشک چهره اند .
هرگز کسی چنین به کشتن خود بر نمی خیزد که ایشان به زندگی می نشینند !
دیشب گفتگوهای بی انتهای مان در حلقه ای درگرفت . حدیث بنگ و افیون بود و اعطای درویشی که می نالید : جهان پیر است و بی بنیاد ، از این فرهاد کش فریاد ...
فهمیدن آنگونه که کامو معتقد بود سرآغاز تحلیل رفتن است . افسردگی ، ویرانی ، میل دم افزون به تنهائی ، اشتیاق روزافزون به لودگی ، تغییر بطئی میل سخن گفتن به نیاز شنیدن ، حلقه تنگ دوستی های در حال فروپاشی ، دایره محدود روابط اجتماعی و احتمال نادر یافتن دوستان جدید و ... همه و همه نشانه هایی است از زوایه دید نزدیک به حقیقت اگر نگوئیم منطبق بر حقیقت . این جا که می رسیم بزنگاه انتخاب است . آیا حقیقت مطلق است یا مشمول نسبیت می گردد ؟ در صورت اطلاق اصل مطلق بودن ، آیا تصمیم آدمی در لحظه که بر پایه شعور همان دم نقش می بندد ، همواره دچار نقصان ابدی ناشی از عدم ادراک ازلی حقیقت نمی گردد ؟ و در این صورت درجه اعتبار علوم نظری و دریافت های تجربی بشر چیست ؟ یک تهی جاودان ؟
فلسفه بخشی جدائی ناپذیر از حیات ماست . ( ما یعنی آدمهایی که تنها داشته شان به قول حسین پناهی این است که رنجورند . بر مدار اندیشه می زیند و لابد برای خواننده ای که تا این سطر پیش آمده نیازی به این جمله معترضه نباشد که برای ایشان ، اندیشه اصلی ترین شریان حیات است نه وسیله ای برای طرح موضوعی به نام من و یا شمع جمع خاموشان گردیدن . چه ، تعداد موجودات انسانی که وقت شریفشان ! را صرف این موهومات ذهنی می کنند در تمام اعصار قلیل بوده و قلیل تر می گردد )
گاه که چون دیشبی در زاویه سکوت به ساخت گفتگوهای بی وقفه دوستانم می نگرم باز دچار این درگیری ذهنی می شوم که : فلسفه توجیه بودن ما نیست ؟ و درجه خودباوری و وزن بودن هرکسی متناسب با فن بیان و توان طرح پیچیده تر دیدگاه فلسفی اش نیست ؟!
به تعداد آدمهای روی زمین چشم هایی بر ایوان هستی گشوده اند که از یک نقطه مختصات کیهانی منحصر به فرد به روزگار می نگرند . بگذریم که این چشم ها هر روز و هر ساعت که می گذرد و به قاعده زمانی هر پلکی که می زنند دچار تردید در بنیان های پیشین خود گردیده و نگاه نوین و تکوین گرائی درونشان شکل می بندد . این چنین که می نگری چگونه می توانی بگوئی کیستی و یا لحظه ای در حریم امن باورهای تازه تنیده ات آرام بگیری ؟
این گونه است که هر کس بسته به شرایط پیش از تولد ( کیفیت زندگی والدین و اجداد بی شمارش ) ، حین کالبد تراشی در رحم مادر و بی شمار رویداد و رخدادهای کاملا تصادفی در طول حیات مسلح به حواسش ، از صدر تا ذیل ، از ازل تا ابد و از پیشین تا پسین هر حکایت و روایتی را بازپیرائی می کند و اغلب با اطمینان قاطع و به ندرت مردد ، به دیگر حاملان تصوری به نام هستی واگویه می کند .

۱ نظر:

شهرزاد کاریابی گفت...

این حس خصوصی بودن نظرات رو دوست دارم
آدم راحت تر میتونه خودش باشه
مرسی
یکی از لذت بخش ترین شهوت های زندگی من دیدن حفره های تاریک و عمیق اطرافیان است .
فقط تاریک؟
من روشنی‌های زیبای بسیاری سراغ دارم از این شهوت انگیز تر


کسانی که سخت ترین احکام را برای خود صادر می کنند و در برابر دیگران اما ، نرم خو و اشک چهره اند .
هر چه هستند این انتخاب اوناست
ما با حق انتخاب به این جهان آمدیم

این جا که می رسیم بزنگاه انتخاب است . آیا حقیقت مطلق است یا مشمول نسبیت می گردد ؟
کلمات و ذهن از اختراعات عجیب و دست ساز بشرند که هر زمان با آن خود را به آرامشی یک‌سویه می رساند


در صورت اطلاق اصل مطلق بودن ، آیا تصمیم آدمی در لحظه که بر پایه شعور همان دم نقش می بندد ، همواره دچار نقصان ابدی ناشی از عدم ادراک ازلی حقیقت نمی گردد ؟

تنها حقیقت ممکن. لحظة اکنون است
آنچه که ذهن در زمان به داوری می‌کشد
میوه‌ای مسموم است
نشخوارهای من خودخواه
ما عاشق عشقیم
ازش می‌ترسیم
چون خودخواهیم
چون مغروریم
با واژه‌ها بازی می‌کنیم. اهداف را به اعدام محکوم می‌کنیم تا اخساس کنیم امنیم


و در این صورت درجه اعتبار علوم نظری و دریافت های تجربی بشر چیست ؟
تو
تو تنها حقیقت قابل ارزش برای تویی
تو برای این تو به تجربه اومدی
اگه حال می‌کنی با معیارهای فلاسفه یا پوچی گرایان قدیم به دنیا نگاه کنی، نباید بابی نو برای فلسفه باز کنی
چوت تصمیم تو تبعیت از سایه‌هاست
باورهای عوام
تو هم ساده و عام باش



فلسفه توجیه بودن ما نیست ؟
فاسفه توجیح ما برای غر زدن به نکرده هاست
جرات نداشتن هایی که پشت کلمات فلسفی حزن انگیز نهان کردیم
مثل عشق



مادر و بی شمار رویداد و رخدادهای کاملا تصادفی در طول حیات مسلح به حواسش ، از صدر تا ذیل ، از ازل تا ابد و از پیشین تا پسین هر حکایت و روایتی را بازپیرائی می کند و اغلب با اطمینان قاطع و به ندرت مردد ، به دیگر حاملان تصوری به نام هستی واگویه می کند .

چه سنگین!!!!!!!!!!!!



من قطاری دیدم، فقه می‌برد و چه سنگین می‌رفت.
من قطاری دیدم، که سیاست می‌برد (و چه خالی می‌رفت).
من قطاری دیدم، تخم نیلوفر و آواز قناری می‌برد.
و هواپیمایی، که در آن اوج هزاران پایی
خاک از شیشه آن پیدا بود:
کاکل پوپک،
خال‌های پر پروانه،
عکس غوکی در حوض
و عبور مگس از کوچه تنهایی.
خواهش روشن یک گنجشک، وقتی از روی چناری به زمین
می‌آید.
و بلوغ خورشید.
و هم آغوشی زیبای عروسک با صبح.
پله‌هایی که به گلخانه شهوت می‌رفت.
پله‌هایی که به سردابه الکل می‌رفت.
پله‌هایی که به قانون فساد گل سرخ
و به ادراک ریاضی حیات،
پله‌هایی که به بام اشراق،
پله‌هایی که به سکوی تجلی می‌رفت.