۱۳۸۸ فروردین ۲۹, شنبه

سفر

تو را سفر خواهم کرد ؛
بامدادان ،
هنگامی که اشتیاق در دامان شب سپیده می زاید
و جاده ها در مردمک چشمان افق ، کلبه خورشید می شوند
تو را من آغاز خواهم کرد .

مرا می خوانی تو بلند ،
و صدایت
زمزمه مبهم هستی است
در گوش های بودن
تو را آغوشی خواهم ساخت
به وسعت تردید های دم افزون ...

۵ نظر:

ناشناس گفت...

گوش کن !
جاده صدا می زند از دور تو را ...

ناشناس گفت...

کفش‌هایم کو؟
چه کسی بود صدا کرد؟
و تو خواهی ماند
و
خواهی ماند و
باز نخواهی رفت و
تو خواهی ماند

ناشناس گفت...

آغوش یا آغوش است
که باز است
امن است
یا نیست
ولی ساختنی نخواهد بود

tardid گفت...

آغوش در ابتدا یک کلمه است
مائیم که کلمه را بارور می کنیم برای دلتنگی های خود
آغوش امن و باز ما را نشاید
باید که بگستراند

ناشناس گفت...

از بخت یاری ماست شاید
آنچه که می‌خواهیم
یا به دست نمی‌آید
یا از دست می‌گریزد