اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وین حل معما نه تو خوانی و نه من
هست از پس پرده گفتگوی من و تو
چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من
چقدر پرم از حس نوشتن . و چه زود معماهای بسیار دورن و ناگفته های ناگفتنی بی شمار چون بغضی ، راه بر روزنه های برون می بندند و دوباره در لاک خود فر می شوم و اندیشه و اندیشه و اندیشه ... که چه باید کرد و چگونه اینگونه شد !
منی که می خواست جهانی را دگرگون کند ، قرن هاست که از حدیث های مکرر ناتوانی خویشتن خویش به ستوه آمده است .
شب و روزم غرق در این فکر شده که آیا پایان من این خواهد بود ؟
چه شد که تمام آرزوها و آرمان هایم رنگ باختند و دیگر یارای تصور شکلی و حسی آنها را ندارم .
به اطرافم نگاه می کنم . با همان قیاسهای همیشگی . دیوانه جماعت ، ساختار گراست . در هر زمان و مکانی به جستجوی نقش خود در دایره زنگی زمان است . چرا همه اینطوری شدند ؟ یا جبر گرای مطلق یا عمل اندیش ساکن و بی حرکت !!!
پایان این زندگی با باورهای من به کجا خواهد انجامید ؟ و این همه جوابی که بی سئوال باقی خواهند ماند ...
این روزها همه اطرافیان و رخدادها ، طعم گس بر مویرگهای اشتیاق می نشانند . روزگار دگرگون شده یا من از واقیعت ها دور شدها م ؟ حسی برای نوشتن و گفتن نیست . شوری برای دیدن و درنوردیدن نیست . با هر که سخن می گوئی سرشار از تلخی گزنده ناامیدی است . بعضی وقتها فکر می کنم شاید این هم برآمده از منش بازاری ایرانی جماعت است که هر وقت بپرسی کارو بارت چطوره بی درنگ خواهد گفت : " ای خدا رو شکر ، خبری نیست !!! " . هم مراتب تسلیم خود در برابر ذات اقدس اجبار (!) را بیان می کند و هم با کنایه های ظریف ایرانی می گوید که آه در بساط ندارد که نکرده اتفاق ، کسی چیزی از او نخواهد !!!
چنین است روزگار ما . دریغ از کورسوئی که در این ظلمت کده دل به نوازش چشم نوازش بدوزی و در دل این شام پلید ، صبح سپید را دردمندانه انتظار بکشی .
قصد گفتن هیچ ندارم . تنها گفتم که گفته باشد . «موضوع» برای گفتن باقی می ماند در این شرایط ؟
وین حل معما نه تو خوانی و نه من
هست از پس پرده گفتگوی من و تو
چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من
چقدر پرم از حس نوشتن . و چه زود معماهای بسیار دورن و ناگفته های ناگفتنی بی شمار چون بغضی ، راه بر روزنه های برون می بندند و دوباره در لاک خود فر می شوم و اندیشه و اندیشه و اندیشه ... که چه باید کرد و چگونه اینگونه شد !
منی که می خواست جهانی را دگرگون کند ، قرن هاست که از حدیث های مکرر ناتوانی خویشتن خویش به ستوه آمده است .
شب و روزم غرق در این فکر شده که آیا پایان من این خواهد بود ؟
چه شد که تمام آرزوها و آرمان هایم رنگ باختند و دیگر یارای تصور شکلی و حسی آنها را ندارم .
به اطرافم نگاه می کنم . با همان قیاسهای همیشگی . دیوانه جماعت ، ساختار گراست . در هر زمان و مکانی به جستجوی نقش خود در دایره زنگی زمان است . چرا همه اینطوری شدند ؟ یا جبر گرای مطلق یا عمل اندیش ساکن و بی حرکت !!!
پایان این زندگی با باورهای من به کجا خواهد انجامید ؟ و این همه جوابی که بی سئوال باقی خواهند ماند ...
این روزها همه اطرافیان و رخدادها ، طعم گس بر مویرگهای اشتیاق می نشانند . روزگار دگرگون شده یا من از واقیعت ها دور شدها م ؟ حسی برای نوشتن و گفتن نیست . شوری برای دیدن و درنوردیدن نیست . با هر که سخن می گوئی سرشار از تلخی گزنده ناامیدی است . بعضی وقتها فکر می کنم شاید این هم برآمده از منش بازاری ایرانی جماعت است که هر وقت بپرسی کارو بارت چطوره بی درنگ خواهد گفت : " ای خدا رو شکر ، خبری نیست !!! " . هم مراتب تسلیم خود در برابر ذات اقدس اجبار (!) را بیان می کند و هم با کنایه های ظریف ایرانی می گوید که آه در بساط ندارد که نکرده اتفاق ، کسی چیزی از او نخواهد !!!
چنین است روزگار ما . دریغ از کورسوئی که در این ظلمت کده دل به نوازش چشم نوازش بدوزی و در دل این شام پلید ، صبح سپید را دردمندانه انتظار بکشی .
قصد گفتن هیچ ندارم . تنها گفتم که گفته باشد . «موضوع» برای گفتن باقی می ماند در این شرایط ؟
۱ نظر:
همه اومدیم
شهر بازی برای بازی کردن
انقدر جذب اسبابها شدیم که بازی از یادها رفت
ارسال یک نظر