۱۳۸۷ اسفند ۳, شنبه

لحظه

کجائی ؟ اینجا

در چه زمانی ؟ الان

تو کی هستی ؟ همین یک لحظه

۱ نظر:

ناشناس گفت...

مرد کاسه گلی استاد به دست به سمت لانجین می‌رفت . کنار ظرف نشست. نگاهش بر کف لاجوردی لانجین رفت و همانجا نشست:
- کسی از پشت سر هولم داد و برآب افتادم.
رودخانه‌ای جوشان و آسیمه سر که مرا با خود می‌برد.
وحشت وجودم را گرفته و برای نجات دست‌آویزی نبود.
لحظه پیش از سقوط از آبشار، نیرویی بلندم کرد و پریشان بر علفزار کنار رود به زمین افتادم
برهنه و درمانده در فکر نجات بی‌وقفه می‌دویدم .
با رسیدن شب چاره‌ای جز ماندگاری نبود.
پیش از عشوة سپیده با صدای مرغ سحر بیدار شدم. باید می‌رفتم. یک‌نفس و بی‌وقفه فقط می‌رفتم.
نزدیک غروب بود که از دور خانه روستایی را دیدم . آهسته از بین درختان به حیاط رسیدم و از بند رخت‌های شسته لباسی برداشته و دوباره دویدم.
شب وارد ده شدم و مردی غذا و جای خوابم داد. از فردای آنروز در کارگاه نجاری مرد مشغول شدم. گاهی خاطراتی به‌یادم می‌آمد گنگ و بی‌معنا
با دختر مرد ازدواج کردم. روزی با دوپسر و همسرم برای هوا خوری از ده بیرون شده بودیم.
زیر سایه درختی کنار رود یله انداخته بودم که، پسر بزرگم که حالا دوازده سال داشت، در آب افتاد و من با وحشت خود را به رود زدم تا فرزندم را نجات بدهم. که
دوباره عکس خود را بر آب زلال لانجین استاد یافتم.
سربالا بردم و من کاسه گلی بردست و دل بی‌قرار فرزند در حال غرق
سر بلند کرد هنوز کاسة تهی در دست و استاد به انتظار آب
همین یک لحظه