باز تو را چه می شود ؟
جان مرا تلاطمی
دست تو باز می نواخت
قلب مرا به اتفاق
هیچ برون نمی شود
زخمه چنگ و عود تو
زخمه بزن
تعب مکن
زهره اشتیاق را
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هر وقت خواستم بگویم آدمها چند دسته هستند ،دسته های جدیدتری کشف شدند ، هر وقت می خواستم بگویم کیستم ، من جدیدی در من زاده شد ، پاسخ هر سئوالی را که یافتم ، پرسش های بی شماری به شمار سئوالاتم افزوده شدند ، به جائی رسیده ام که بگویم در آن چه اکنون می اندیشم و باور دارم نیز ، تردید دارم . چه: لحظه ای دیگر و پیمودن این راه دراز از نو ...
۱ نظر:
هان مگو
چرا چرا
جان مگو
بیابیا
هر چه هم اوست را بگیر
هر چه که نیست را ببخش
کین همه
اشتیاق توست
ارسال یک نظر